#عشق_تو_پناه_من_پارت_398

-پاشو برو اونور ببینم سکته دادین دختره مردمو!!!

اونشب تا صبح کابوس دیدمو بیچاره محمد طاها رو بد خواب کردم...

بعضی موقع میدیم خیلی حرص میخوره...

وقتی کبودیای روی تنمو دید میخواست جیغ بزنه...نمیدونست چیکار کنه...خودش رفت برام هزار جور پماد و ژل گرفت که بزنم بهشون تا خوب شه...

همشوهم خودش اروم اروم برام میزد تا یه جوری جبران کنه!!!

ومن فقط میخندیدیم، من از این بیشترشو ازخانواده خودم خورده بودم!!!

انقدر قربون صدقه ام رفت که اخرش گفتم

-من دلم میخواد همش کتک بخورمو تو اینجوری بهم برسی.

اونم نامردی نکردو گفت

-بریم خونه خودمون از خجالتت درمیام...هم کتک میخوری هم بهت میرسم تا جای کتکات خوب شه!!!

امروز قراربود بعد از اینکه محمدطاها از سرکار اومد بریم بیرونو خرید کنیم برای فردا که عقدمونه!!!

کله خانواده عمه اینا خوشحال بودن...

این از همه حرکاتشون معلوم بود عمو که وقتشو صرف پیدا کردن یه محضر کرده بود و عمه هم کله خونشو تمیز کرده بودو دنباله کلی کارا بود وسایله سفره عقدو دوست داشت بعضیاشو خودش بیاره...

خیلی خوشحال بودم...خیلی...باورم نمیشد بعد از اون همه سختی بعد از هیجده سال سختی که کناره پدرمادرم کشیده بودم حالا میخواستم به خوشی برسم...گرچه این چند وقتی که کناره محمدطاها بودم...بهترین روزای عمرم بود.


romangram.com | @romangram_com