#عشق_تو_پناه_من_پارت_395

-پسرم نکن این کارو... مادرت بد اخلاقه میدونم...ولی بابات ارزو داره....خواهرات...ما همه مون ارزو داریم تورو تو لباس دامادی ببینیم...نرجسم ارزو داره براش عروسی بگیرن...

-خب عمه جون کت شلوار میپوشم پنج شنبه ببین منو!!!

خندم گرفت همه ش مسخره بازی درمیاورد.

همه اخم کردن به جز من که داشتم با لبخند تو دلم قربون صدقه اش میرفتم...

دید اوضاع خرابه صاف نشستو گفت

-عمه من نمیتونم قبول کنم پامو تو اون خونه بذارم...من دیگه هیچ کدومشونو نمیخوام...اصلا دلم نمیخوا اسمشون تو زندگیم بیاد.

نوید خودشو کشید جلو وگفت

-پسره خوب پدر مادرتن هرکاریم کردن نمیشه برای همیشه قیدشونو زد که؟؟

-خوبم میشه...کارایی که اونا کردن خیلی بده...مگه من چند سالمه اینهمه بلا سرم وردن...هنوز هیچی نشده کلی بدهکاری بار اوردم و باید برم زیر قرض که به لطف خدا هشونو میدم...نمیگم وظیفشون بوده کمکم کنن...ولی نبایدم پشتمو خالی کنن.

شالمو درست کردمو گفتم

-اقا نوید محمدطاها راست میگه...منم نمیخوام بگم جهیزیه ای که مادرم میداده رو میخواستم...حداقل اگه بود الان انقدر زیره قرض نمیریفتیم...با این وجور مهم اعصابیه که الان نه من دارم نه محمدطاها...هرروزمون شده ترس ودلهره...هرروزمون یه اتفاق بد...مگه ما ازشون چی خواستیم ما فقط یه زندگیه خوب میخوایم همین!!!

خلاصه دوساعتی به همین بحثا گذشتو تهش محمدطاها گفت باید فکر کنه.

شب که عمو اومد و اونم همه چیو فهمیدو گفت

-تو این یه ماه پیشه ما بمونید....کلیم با محمدطاها حرف زدو گفت


romangram.com | @romangram_com