#عشق_تو_پناه_من_پارت_393

کاوه-وا مگه ما مردیم پوله امینو بده اون پولو منو نوید میدیم اوکی؟بذار به امین بدهکار نباشی همین که پوله خودتو پس اورده خدا روشکر کن تو این بی پولی به دادت رسیده!!!

-نه داداش نمیخواد خودم یه کاریش میکنم...

کاوه اخم کردو جدی گفت

-ساکت شو...

تو دلم عروسی بود نمیدونستم انقدر همه چی حله...با اینکه سختی توراه داشتیم ولی مشکلی نبود...یه جورایی همچی حل بود...دوتایی فوقش کار میکنیمو قسطامونو میدیم دیگه!!!

محمدطاها نگام کردو گفت

-ولی شرمنده نمیتونیم عروسی بگیریم!!!

چشمام باز شد

-من ازتو عروسی خواستم؟

-خب هردختری ارزو داره لباس عروس بپوشه براش جشن بگیرن...

-نمیخواد محمدطاها همین که به خوبیو خوشی بریم سره خونه وزندگیمون بسه!!!

لبخند زد که دیدم عمه انگار یه چیزی میخواد بگه ولی روش نمیشه!!!

-عمه چیزی میخواین بگین؟

-چیزه عمه...اخه چه جوری بگم...بابات همه کارا رو انجام داده واسه عروسی؟


romangram.com | @romangram_com