#عشق_تو_پناه_من_پارت_392

-باشه عمه خب اخره هفته...میمونه...خونه که چند روز پیش یکی از ساختمونایی که خودم نقششو کشیدم و دیدم خیلی خوبه...ولی تو این شهرکای جدیده درحاله ساخته خب...یکمم راش به شرکت دوره...حدودا یک ماه دیگه حاضر میشه یعنی تا اوله مهر...

نوید-طاها من یه بیست تو منی دارما...

محمدطاها لبخند زدو گفت

-مرسی اگه خواستم چشم...چند روز پیش یکی از دوستای دانشگام امین عزیزی...میشناسیش؟

کاوه اخماش رفت تو هم

-همون که پولتو بالا کشید؟

محمدطاها-اره همون...چند روز پیش اومدو گفت حلالم کن...اون موقع یعنی چهارسال پیش 12 تو من بهش قرض داده بودم کشید بالا ورفت...حالا اومده میگه حلالم کن پولمم اورده...بعدش گفتش تو روخدا هرچی میخوای بیشتر بهم بگو سوده این چندسالو بدم...مثله اینکه کارو بارش راه افتاده...منم گفتم یه مقدار بهم قرض بده اونم ده تومن گذاشت روش....

کاوه ابروشو انداخت بالا

-او.ه...نه بابا افرین بهش...کجا رفته انقدر وضعش خوبه؟

محمدطاها-بهش ارث رسیده اونم زده تو کار...

-بیخیال الان با جمعه این پولا حدوده بیستو پنج تومن دارم که بیست تومنش پوله پیشه خونست بقیشم اقساطه...میمونه پنج تومنی که دارم...اونم باید جهیزیه بخریم که بازم فکر کنم کمه..

عمه دستشو برد بالا گفت

-خداروشکر خوبه...چیزی کم نداری...بقیشم منو عموت میدیم بهت جهیزیو روبخرین و برید سره خونه زندگیتون...

-اره خدا روشکر خوبه...ولی قسطه خونه نمیذاره زیاد پس انداز کنم پوله امینو بدم...تازه دایی هم گفت حدوه هفت هشت تومنی میتونه کمکم کنه...


romangram.com | @romangram_com