#عشق_تو_پناه_من_پارت_388
نشستم رو مبل که عمه یه سینی چایی اوردو نشست کنارمون...
تمام قضایا رو تعریف کردم...از این چند روز هر بلایی سرم اورده بودنو تعریف کردم تا اروم شدم...تهش که سرمو اوردم بالا دیدم عمه وسامیه گریه میکننو نویدو کاوه هم سرشونو گرفتن...
-ببخشید سرتونو به درد اوردم!!!
کاوه لبخند زدو گفت
-نه بابا پس بگو بیچاره چرا انقدر قاطی کرده امروزم سرکار از سردرد داشت بیحال میشد که مرخصی گرفتو اومد خونه!!!
عمه نشست کنارمو گفت
-دخترم اون رو تو خیلی حساسه نمیتونه ببینه تو انقدر ضعیفی دوست داره تو از خودت دفاع کنی...دوست داره حاضر جوابی کنی باهاشون...تا حداقل حقت پایمال نشه...
-میفهمم عمه ولی حرفه محمدطاها اینه چرا نگفتم...من نگفتم چون نخواستم بیشتر از این اذیت بشه...اخه محمدطاها همه چیو میریزه تو خودش...نه حرف میزنه نه با من درده دل میکنه...نه با دوستاش میدونم دیگه کلا با هیچ کس حرف نمیزنه!!!حداقل ما زنا گریه میکنیم اروم میشیم...ولی محمدطاها تو عمرش گریه نکرده...
کاوه-اره عمه اینو راست میگه طاها اصلا گریه نمیکنه...بابا یعنی چی کی گفته مرد نباید گره کنه؟
عمه خندیدو گفت
-بیخیال...اون با یکی حرف میزد اونم مادرش بود....حالا که مامانش اینجوری شده داره دیونه میشه...با منم راحته دیروز بهم زنگ زد یک ساعت حرف زدیم گفتش که میفهمه مامانش داره اذیتت میکنه ولی تو بهش نمیگی...ازم خواست بیام باهات حرف بزنم...منم امروز میخواستم بیام که شما اومدین...
حالا هم بیخیال پاشو دستو صورتتو بشور لباساتو عوض کن تا محمدطاها هم پاشه حرف بزنیم ببینیم تصمیم چیه؟
بلند شدم تمام کارایی که عمه گفته بودو انجام دادم...داشتم نماز میخوندم که دیدم محمدطاها داره بلند میشه...رفتم بالا سرش
-محمدطاها...
romangram.com | @romangram_com