#عشق_تو_پناه_من_پارت_387

-بمیرم الهی داداشم دیونه شد...خب کی طاقت میاره زنشو...عشقشو کتک بزنن...کی طاقت داره پدرمادری که بیست وپنج سال نذاشتن اب تو دلش تکون بخوره یه شبه از خونه بندازنش بیرون...یه دفعه پشتشو خالی کنن...

کی اینجوری میکنه با بچش که اینا کردن؟

داداشم انقدر تو خودش ریخت امروز اینجوری شد...

انقدر ریخت دیگه تحمل نکرد...فدات شم داداش...

کاوه یه دگمه داد دستشو گفت

-بگیر بابا نمرده که اینجوری داری خودکشی را میندازی!!!

اخماشو کشید تو هم

-تو چی میفهمی؟داداششم انقدر سرش درد میکرد داشت سرشو میکوبید تو دیوار...تا اروم بگیره...میدونی یعنی چی؟

کاوه هم اخماشو کشید تو هم

-خب بابا خدا از این ابجیا نصیبه ما کنه!!!انقدر به فکرشی!!!

نوید سرشو اورد بالا وگفت

-بسه دیگه چقدر فک میزنید...کاوه بیا کمک ببریمش تو اتاق...

دوتایی به زور تونستن بلندش کنن وببرنش تو اتاق...

وقتی گذاشتیمش تو اتاق روش یه ملافه کشیدمو اومدم بیرون...


romangram.com | @romangram_com