#عشق_تو_پناه_من_پارت_384

منو عمه وسامیه بلند بلند گریه میکردیم...

نوید اومد تو...

صوتش داشت کبود میشد...دستش بی رمق اومد بالا نشست رو قلبش...

نفسش درنمیومد...

صداهامون قطع شد...

همه ترسیده نگاش میکردیم...همه ترسیده نگاه می کردیم به مرده من که داشت لحظه به لحظه کبود تر میشد...

یه لحظه پاش سرخورد که کاوه گرفتش...نوید اومد کمکش...

دادزد

-طاها...طاها...اروم نفس بکش...طاها...

چشماشو بسته بود لباسشو گرفته بود تو چنگش

داد زدم

-محمدطاها تو رو قران...چشماتنو باز کن...من دارم سکته مکنم...

فقط صدای نفس کشیدنش که نمیتونست اکسیژنو بکشه تو ریه هاش میومد...

نوید دستشو گذاشت رو یقه لباسشو با یه حرکت پیرهنشو پاره کرد که چندتا دگمه پرتاب شد...


romangram.com | @romangram_com