#عشق_تو_پناه_من_پارت_374
-گمشو برو وسایلامونو جمع کن...
سرمو اوردم بالا...
-منو نگاه نکن...پاشو برو جلو چشمم نباش...
فهمیدم داغونه بلندشدمو رفتم سمته اتاقمون...
تمامه وسایلمون که یه چمدون بود و جمع کردم...قرصاشو رو میزش دیدم...اونا رم انداختم تو کوله پشتیمو اومدم پایین...
چمدونو کشون کشون اوردم...
تو یه دستش شناسنامه ها بود...اون یکی دستشم اورد جلو دست انداخت با یه حرکت چمدونو بلندش کردو داد زد
-اسمتونو...صداتونو...اسمه منو زنمو از دهنتون بشنوم...قیافه تونو ببینم...خودمو اتیش میزنم...پس دیدار به قیامت اشرف خانوم!!!
درو کوبیدو رفت سمته خیابون...بازم همون اتفاقا...
بازم با یه چمدون...خسته وبی کس...راه افتادیم تو خیابون...
قدم زدیم حرص خورد...قدم زدیمو سکوت کرد...
قدم زدیمو دست کشید تو موهاش...
سوار ماشین شدیمو من اشک ریختمو اون چشماشو ازدرد بستو ساکت شد...
دلم میخواست بگم...داد بزن...حرف بزن...ولی روتو ازم نگیر...
romangram.com | @romangram_com