#عشق_تو_پناه_من_پارت_372
مادرشو محدثه پایین بودن...
تا رسید تو داد زد...جوری که صداش تهش خراشیده شد...
-به چه حقی زنمو بردی چک کنی؟
جفتشون تو سکوت سرشونو انداخته بودن پایین...
با عصبانیت رفت سمته محدثه...
چنان موهاشو کشید که من چشمامو بستم...یه لحظه قیافه خودم وقتی نریمان موهامو میکشید اومد جلو چشمم
جیغه مادرشو محدثه رفت بالا
دوییدم سمتش...دستمو گذاشتم رو دستش...
-نکن محمدطاها...مرگه من ولش کن...
با عصبانیت هولش داد که افتاد کناره مبلو زجه زد...
نمیدونست چیکار کنه...داشت خودشو میخورد...
فقط داد میزدو به زمینو زمان فش میداد
-مامان چرا حرصش میدین فکرکردین نفهمیدم داره اینجا داغون میشه؟
فکرکردین حالیم نبود روز به روز داره لاغر تر میشه یه هفته هم اینجا نیست ولی اینگار بیست ساله زیره دستو پاتونه...
romangram.com | @romangram_com