#عشق_تو_پناه_من_پارت_366

عمرم...

ظاهرشد جلو چشمام...

اشک جمع شد تو چشمام...بغضم گرفت...

مثله بچه ای که دعواش کردی ووقتی مادرشو میبینه بغض میکنه...میخواد بگه چه بلایی سرش اوردن...بغض کردمو نگاش کردم...

صدای ترسیده محدثه برام اومد

-د...دا...داش...تو اینجا چیکار میکنی؟

چشماش سرخ بود...مثله چشمایه من...بمیرم الهی...سردرد داره...

من میدونم...من همه چیه شوهرمو میدونم...

با عصبانیت لب باز کرد

-شما اینجا چه غلطی میکنین؟

-داداش میدونی چیه...مامان مریض بود...

نذاشتم ادامه بدم نالیدم

-محمدطاها...

فهمید...همه چیو از صدام فهمید...


romangram.com | @romangram_com