#عشق_تو_پناه_من_پارت_364
همونجا یه لحظه فقط یه لحظه ارزو کردم که دختر نبودم...
که اون عوضی خوشحال نباشه...
اونی که اشکمو دراورد خوشحال نباشه...
اخرین دگمه مانتومو بستمو پرده رو زدم کنار...روم نمیشد به هیچ کس نگاه کنم...سرمو انداختم پایینو بدونه اینکه ادم حسابشون کنم رفتم سمته در...
قدمامو کشیدم به سمته در...
حس میکردم...دنیا داره دوره سرم میچرخه...صداها گنگ بود...
دستمو دراز کردمو درو باز کردم...
اشک نمیریختم...
خشک شده بودم...همه حسام تو وجودم مرده بود...
من الان فقط یه نفرو میخواستم...یکی که بزنه تو صورتمو بگه بیدارشو نرجس...
یکی صدای مردونش همدم همه شبامه...
یکی که خودش وجودش...صدای قلبش...ارامشه منه...
یکی که اگه بگم چی شده...
اگه بهش بگم چه بلایی سرم اوردن...
romangram.com | @romangram_com