#عشق_تو_پناه_من_پارت_361
-عیبی نداره پاشو بریم...تو که تا حالا...
سرمو اوردم بالا وگفتم
-نه به جونه محمدطاها!!!
-پس بیا بریم...چیزی نیست کاره دودقیقه است!!!
ببین کارم به کجا رسیده که محدثه هم دلش برام سوخت... چنددقیقه بعد تو ماشین بودیمو داشتیم میرفتیم سمته مطبه دکتر...
گوشیه محدثه زنگ خورد که جواب داد
-جانم داداش...اومدیم بیرون....نه یه ساعت دیگه خونه ایم...اره نرجسم باهامونه نه هواشو دارم!!!گوشیو...یه نگاه به من انداخت که مادرش علامت داد نده به من...ها الان تو ماشین خوابیده...باشه...داداش دارم رانندگی میکنم بعدا زنگ بزن...بای!!!
جلو دره مطب نگه داشتو گفت
-برید پایین منم جا پارک پیدا کنم میام!!!
سرمو انداختم پایینو باهاش رفتم بالا...
منشی با دیدنش بلندشدو کلی تحویلش گرفت...وگفت باید نیم ساعتی صبر کنیم!!!
از استرس قلبم داشت ازجاش درمیومد...سرمو انداخته بودم پایینو ریز ریز اشک میریختم...
محدثه اومد بالا و نشست کنارمو اروم اروم پشتمو نوازش کرد!!!
ومن بیشتر هق هقم رفت بالا...
romangram.com | @romangram_com