#عشق_تو_پناه_من_پارت_356
این چند روز وعده غذایی همون شامی بود که با مردا میخوردیم...
واسه همین معده درد امونمو بریده بود!!!
تو این چند روز به اندازه چندسال گریه کرده بودم...
ولی حتی محمدطاها هم نمیفهمید...
یعنی میفهمیدا...ولی من بهش میگفتم دلتنگیه واسه پدرومادرم!!!
ساعت هشتو نیمه صبح بود امروز محدثه دانشگاه بود
کتکاش بیشتر ماله وقتی بود که محدثه نبود...
داشتم از پله ها پایین میومدم که یه لحظه بوی سیرابی خورد به دماغمو تمامه محتویاته معدم اومد بالا...
سریع دوییدم تو دستشویی وشامه دیشبو ریختم بیرون!!!
نفس نمیتونستم بکشم...
از بچگی به این بو حساس بودم...
دره دستشویی وباز کردمو بیحال اومدم بیرون که دیدم مادرش رو به رو دست به کمر وایساده!!!
ازش عینه سگ میترسیدم...اونم به خاطر این بود که میدونستم میتونه هر بلایی سرم بیاره...
هنوز تاوله سوختگیه پام توسطه این خانوم نترکیده بود!!!
romangram.com | @romangram_com