#عشق_تو_پناه_من_پارت_355
فقط نگاشون کردم ورفتم تو اشپزخونه وسریع یکم کوکو سبزی از تو فریزر برداشتمو گذاشتم تو ماکروویو تا بازبشه بعدشم سریع بهش مواد واضافه کردمو دوتا ماهیتابه گذاشتم رو گازو موادو ریختم توشون تا سرخ بشن...بعدم رفتم بالا بازم لباسامو عوض کردم...اینجور که معلومه باید لباس کار میپوشیدم واسه اینجا...
محمدطاها هم که اومد با بابا توسکوت شام خوردیم!!!
بعداز اونم ظرفارو شستمو رفتم بالا که دیدم محمدطاها غرقه خوابه منم نمازمو که وقت نکرده بودم بخونمو خوندمو وکنارش بیهوش شدم!!!
سه چهار روزی وضعم همین بودو با محمدطاها هم اصلا وقت نمیشد صحبت کنم اون بیچاره هم غرقه کار بود چون واقعا نیازمنده پولش بودیمو نمیخواست هیچ پولی از باباش بگیره!!!
دیگه ناهارم خونه نمیومد و همونجور میرفت سره کارو ساعت ده شبه میومد خونه!!!
ومنم با تمومه دستورا ونیشو کنایه هاشون میساختمو هیچی نمیگفتم!!!
ولی روز به روز افسرده ترمیشدمو بیحال تر...وکتک خورده تر...ی
کی ازچیزایی که باعث میشد به محمدطاها چیزی نگم کتکایی بود که ازشون میخوردم!!!
کنایه هاشون به اینکه بی ماردم...بی پدرم...همه رو میشنیدمو هیچی نمیگفتم...
مادرش که کسی میومد پیشش نمیگفت من عروسشم...
میگفت کلفتشونم ومن هیچی رو به محمدطاها نمیگفتمو میریختم تو خودم!!!
انقدر ازشون کتک خورده بودم که حد نداشت تمام دستام و پهلوم کبود بود....
دلم نمیومد به محمدطاها چیزی بگم چون میدیدم خودشم داغونه و تو خودش میریزه...پس من چرا بگمو حرصش بدم!!!
بدیش این بود مائده هم همش بیرون بود واسه درس خوندن میرفت کتاب خونه!!!
romangram.com | @romangram_com