#عشق_تو_پناه_من_پارت_354
بسکه خانوم محکم ناخونشو فرو کرده بود تو دستم!!!
یه لباسه استین بلند پوشیدم که صدای زنگ زدنه محمدطاها اومد...
اومدم پاییو کناره هم ناهار خوردیم....
سره ناهار محمدطاها گفت
-چرا چشات سرخه که حمومو بهونه کردم....
محمدطاها گفت که روزایی که بیکاره تا ساعت نه شب میره پیشه یکی از دوستاشو تو رستورانش پشته صندوق میشینه واز امروزم میخواد بره!!!
هیچی بعداز خوردنه غذا اونم رفت...
ومن بازم کارام شروع شد...
چون خانوم حیاطه دیویست متریشو میخواست بشوره!!!
چهارساعت فقط تمیز کردنه حیاط طول کشید دیگه کمرم راست نمیشد بسکه خم شده بودمو جارو کشیده بودم!!!
ساعت نه بود که حیاطو جمع کردمو رفتم بالا...
که مامان سریع اومدو داد زد
-عوضی بیا دیگه الکی داری اب بازی میکنی...بدو برو تو اشپزخونه شام هیچی نداریم!!!
اشکم داشت درمیومد هم کله تنم درد میکرد هم اینکه به جای تشکرو خسته نباشید دستورم میدن!!!
romangram.com | @romangram_com