#عشق_تو_پناه_من_پارت_351

-خب اخه من تا حالا ندیدمش میشه نشونم بدی؟

-اخه سودا جونم نمیشه که؟

-من می خوام ببینمش خوشگله؟

با کلی بدبختی براش توضیح دادیم ولی تهشم حالیش نشد...

صبح بعداز صبحونه دادن به محمدطاها...یه پارچه برداشتمو افتادم به جونه اتاقمون...

بعداز تمیز کردنه اتاق، مائده از خواب پاشد اومد بیرونو رفت پایین صبحونه خورد!!!

محمدطاها زنگ زد خونه وگفت که جوابه ازمایشا خوب بوده...کلی خوشحالم کرد اما اخمای اشرفو محدثه خوب رفت توهم...

صبحونشونو که خوردن دوتایی رفتن بیرون ومائده هم طبقه برنامه درسیش رفت کتاب خونه!!!

رفتم اشپزخونه رو جمع کردمو شروع کردم به تمیز کردنش ماشالله انقدرم بزرگ بود سه ساعت وقتمو گرفت...

وقتی اومدم بیرون مامان اشرف جلو چشمم ظاهر شد

-تو دوساعته تو اشپزخونه چه غلطی میکنی؟

-داشتم اشپزخونه رو تمیز میکردم!!!

یه تنه محکم زد بهمو رفت تو اشپزخونه...کناراوپن وایسادمو نگاش کردم...

همه جاسرک کشید...رفت بالا سره گازو یه دفعه دادزد


romangram.com | @romangram_com