#عشق_تو_پناه_من_پارت_349
-پسره احمق تا رسید بهم نه گذاشت نه برداشت زد تو گوشم...
-نه؟
دستشو گذاشت رو صورتشو گفت
-اره به خدا...هنوزم گوشم سوت میکشه!!!
مائده-خب چی گفت؟
-هیچی دادزد که تو هنوز بچه ایو این حرفا وچرتو پرتا تهشم راه افتاد ودادزد پشته سرم بیا...منم عینه گوسفند پشته سرش اومدم...تا بیرونم هیچی نگفت!!!
-تو هیچی نگفتی؟
-انقدر ترسیده بودم که صدام درنیومد...شانس اورد از خوشیه دیدنش نپریدم بغلش!!!
-دیونه!!!
-ولی الان میفهمم چیکارم کرده دارم براش جوابه این چکی که تو گوشم زدو حتما باید بگیره!!!
-سامیه...نگرانت شده بوده!!!
-میخوام صدساله سیاه نشه احمقه بیشور!!!
با اومدنه محمدطاها سکوت کردیمو تا رسیدن به خونه عمه چیزی نگفتیم سامیه رو رسوندیم خونه عمه وبا اصراره عمه وعمو شام مهمونشون شدیم!!!
سودا نشسته بود رو پای محمدطاها وداشت برامون صحبت میکرد...
romangram.com | @romangram_com