#عشق_تو_پناه_من_پارت_346
لبخندزد
-پیداش کردی؟
-باشه...من زنگ میزنم زود بیاین.
با لبخند گفت
-کاوه پیداش کرده وداره میاد...
زنگ زد به محمدطاها ونویدو خبرداد وازشون خواست که بیان!!!
یه ربع بعد محمدطاها ونویدم اومدنو منتظره کاوه وسامیه بودیم!!!
محمدطاها انقدر عصبی بود که حد نداشت!!!
همش قدم میزدو میگفت
-مگه دستم بهش نرسه!!!
-دختره چموش...یه دقیقه اروم نمیگیره!!!
همون موقع کاوه وسامیه اومدن...
سامیه سرشو انداخته بود پایینو تو دستش یه خرگوش بود که زخمی شده بود!!!
محمدطاها با عصبانیت رفت سمتش...
romangram.com | @romangram_com