#عشق_تو_پناه_من_پارت_341

خب پس امروز خیلی چیزا فهمیدم...اولیش درمورده سامیه ودوست داشته کاوه بود دومیشم که نگرانیه نوید بود!!!

اروم خندیدمو رفتم سمته محمدطاها که همگی پایین پله ها وایساده بودن...

کاوه با رسیدنمون گفت

-خب اینجا ناهار بخوریم یا بریم بریم پایین؟

محمدطاها دستشو فرستاد تو جیبشو گفت

-نه بریم پایین بریم سمته جنگلای فرحزاد و اونجا کباب را بندازیم...گوشتو مرغا تو ماشینن!!!

دیشب کلی گوشتو مرغو گرفته بودیمو خوابونده بودیم تو کیوی وپیازو زعفرون وکلی چیزه دیگه...برای اینکه خراب نشه گذاشته بودیم داخله یدونه از این یخچال کوچیکا که قبلا توش بستنی میذاشتنو تو پارکا میفروختن وپشته ماشین بود!!!

بالاخره تصمیم براین شد که سریعا بریم پایینو ناهارو بریم تو جنگل ویه جای خلوت بخوریم!!!

یه جای خوشگل همون طرفا پیدا کردییمو همگی پیاده شدیم!!!

امیرو نوید رفتن تا هیزم جمع کنن...محمدطاها وکاوه هم داشتن وسایلو درست میکردن...بعداز پهن کردن روفرشی منو مائده وکیمیا دستامونو شستیمو کبابارو به سیخ کشیدیم!!!

سامیه هم معلوم نبود کجا رفته!!!کلا هیچ وقت یه جا بند نبود واسه خودش این ور اون ور میرفت!!!

چند دقیقه بعد با سروصورته خاکی اومدو گچای توی دستشو نشونمون داد وگفت

-اینم سرگرمیه بعده ناهارمون!!!

بعدشم با کاوه که مرده بود واسه این کارا یه جایه خوب پیاده کردنو مثله بچه ها...لی لی کشیدن رو زمین تا بعده ناهار بازی کنیم!!!


romangram.com | @romangram_com