#عشق_تو_پناه_من_پارت_340

سامیه خندیدو گفت

-مشکوک میزنی مائده...نوید چادرتو گلی میکنه تو خیسش میکنی...الانم که تنقلات برات خوب نیست!!!چه خبره؟

مائده زد تو سره سامیه وگفت

-کوفت چه خبری باید باشه!!!

پشته چشمی نازک کردمو با اشاره با سامیه رو به مائده گفتم

-مائده جون شما حداقل درحد بعضیا تابلو نیستین!!!

سامیه سریع اخماش رفت توهم

-منظور؟

مائده هم خندیدو گفت

-راست میگه دیگه حتی نرجسم فهمید!!!

بی حال نگام کرد

-این قدرتابلو بود؟

خندیدمو گفتم

-نه من باهوش بودم فهمیدم!!!


romangram.com | @romangram_com