#عشق_تو_پناه_من_پارت_324
وارد حرم شدیمو که گفت
-تو برو یه چادر بگیر بذار سرت بیا!!!
رفتم چادر گرفتمو گذاشتم سرم یه چادر سفید با گلهای ریزه صورتی!!!
برزنتی که رنگش ابیه نفتی بودو کنار زدمو اومدم بیرون که دیدیم محمدطاها داره نگام میکنه!!!
با لبخند رفتم سمتش
-چادربهت میادا...
-واقعا...تو دوست داری چادر سرم بذارم؟
-برو زیارت بیا بعد درموردش مفصل باهات حرف میزنم...یه ربع دیگه کنار مزار شهدا باشه؟
-باشه...
رفتم داخلو کفشمو دادم به کفشداری...
اروم اروم قدمامو کشیدم سمته ضریح...
خیلی خلوت بود...بعد از کلی دعا واسه ی همه چون اعتقاد داشتم دعا درحقه دیگران واسه خودم عمل میکنه!!!رسیدم به خودمون...
رسیدم به ارزوی خوشبختی واسه یه خودمو محمدطاها...
وبرای جورشدنه همه کارا و عقد کردنمون نذر کردم!!!
romangram.com | @romangram_com