#عشق_تو_پناه_من_پارت_317

محمدطاها هم چشماشو بسته بودو اصلا جواب نمیداد حس میکردم واقعا رنگش پریده...

اون یکی دستشو گرفتم تو دستم که یه فشاره خفیف وارد کرد...

نگام افتاد به دختره...چندبار سرنگو فرو کرد تو دستش ولی رگو پیدا نکرد...

اعصابم خورد شد...

بیچاره محمدطاهام...

-خانوم نمیتونی بگو دکتربیاد.

محمدطاها دستمو فشاردادوگفت

-چیزی نیست چرا عصبی میشی!!!

دختره هم دید نمیتونه با یه ببخشید رفت بیرون...

خواستم جو عوض کنم...

-غش کردی پهلوون پنبه؟

-بسه جوجه مگه دسته خودمه...

یه مرد چهل ساله وارد شدو تو چنددقیقه خونو گرفتو ما هم بعداز انجام بقیه کارا سریعا اومدیم بیرون چون محمدطاها دیگه نا نداشت بس که غرغر کرده بود الانم داشت مسخره بازی در میاورد...

دستشو گرفته بود به دیوارو ناله میکرد...


romangram.com | @romangram_com