#عشق_تو_پناه_من_پارت_316
-اول خانوم!!!
دختره اومد سمتم...استرس گرفتم...ترس افتاد تو جونم اگه بهم نخوره؟
-استینتو یکم بده بالاتر...
محمدطاها هم مزه میریخت
-وای نرجس...الان میمیری!!!هیچی نیست نترس...مرگه خاموشه...هیچی حالیت نمیشه!!!یه دقیقه دیگه از دستت راحت میشم...
-تو از این شانسا نداری جناب...
-خودم میدونم بد شانسم نمیخوادبروم بیاری!!!
اون دختره هم دیگه ازش خوشم نیومد چون داشت به دلقک بازیای شوهره من میخندیدو گفت
-وای چه قدر بامزه این شما!!!
بعد از من رفت کنار محمدطاها که سریع استینمو فرستادم پایینو رفتم پیششون...
استینشو خودش دادبالاتر که بیشتر خونم به جوش اومد...بیشور به من رسید خودم واسه محمدطاها رو خودش میتونه!!!
یه چیزی بست به بازوش...
با انگشت دنباله رگ گشت
-وای چه بدرگین...
romangram.com | @romangram_com