#عشق_تو_پناه_من_پارت_299

سرمو انداختم پایین وگفتم

-بریم تو اشپزخونه برات بریزم...

محمدطاها رفت سمته مادرشو گفت

-دستت طلا بکش الان میام...

دستشو انداخت رو شونه مامانشو گفت

-چطوری ننه؟خوب بودی بهتر شدی؟

یکم بیحال بود...

-بد نیستم مادر!!!

به حرفاشون گوش ندادم مائده وسامیه هم رفتن بالا...

رفتم تو اشپزخونه وغذا رو براش گرم کردم...

میزو قشنگ چیدمو نشستم اونطرفه میز...

-محمدطاها

لباس عوض کرده اومد داخلو چشماش برق زد

-اوه چه کرده ای بانو؟


romangram.com | @romangram_com