#عشق_تو_پناه_من_پارت_298

یکم تو اتاق نشستم دلم نمیخواست برم پایینو ببینمشون...

ساعت نزدیکای چهاربود که زنگو زدنو معلوم بود محمدطاهاست!!!

سریع اومدم پایینو رفتم درو باز کردم...

وقتی اومد بالا...با لبخند تکیه دادم به درو نگاش کردم...

-سلام اقا خسته نباشی...

کیفشو داد دستمو بعدش بهم دست داد

سرشو اورد جلو تو گوشم گفت

-کی میشه بریم خونه خودمون جوابه استقباله گرمتو بدم؟

سرخ شدنمو حس میکردم که لپمو کشیدو گفت

-قربونه سرخ شدنت!!!

اومد داخل با همه احوال پرسی کرد اما این وسطه اخم مادرشو محدثه خیلی بد رو مخم بود...البته پیشه محمدطاها نشون نمیدادن!!!

-ناهار خوردی؟

-اره خانوم خوردم!!ولی از یه فوضولی شنیدم ناهار امروز کارشما بوده...یکم برای من گذاشتی بخورم ببینم چه کردی؟؟؟

قیافه مامادرشو محدثه دیدنی بود از تعجب داشتن شاخ درمیاوردن!!!


romangram.com | @romangram_com