#عشق_تو_پناه_من_پارت_243
محمدطاها هی برام غذا میکشید حواسش بهم بود این سامیه بیشورم همش یواشکی چشمک میزدو میخندید.
دراز کشیده بودم و نگام خیره به سقف بود...
-محمدطاها راضی هستی از کار؟؟
دستش زیر سرش بودو نگاش مثله من خیره به سقف...
-خدارو شکر...خوبه...تو خوبی؟؟
کلافه برگشتم سمتشو توبیخی نگاش کردم...
خندیدو گفت
-چشم...چشم...من تسلیم...غلط کردم بیخیاله ماشو...
-بابا تو منو بیچاره کردی!!!از غروب ده بارپرسیدی...خوبم به خدا...
دستمو گرفتو کشیدم پایین...وسرم افتاد رو بالشش...
صورتم خیلی نزدیکه صورتش بود...نفساش میخورد به صورتم!!!
-خدارو شکر نرجسی خب من میترسم چیکار کنم؟؟
اومدم خودمو بکشم عقب که نذاشت وگفت
-فرار نکن...
romangram.com | @romangram_com