#عشق_تو_پناه_من_پارت_240
محمدطاها رو به من گفت
-نرجس توبیا برو نمازتو بخون من پهن میکنم...
وای حالا خربیارو باقالی بار کن!!!اینو کجای دلم بذارم...یه نگاه به عمه انداختمو رفتم تو اتاق...
الکی یه ربع نشستم که فکر کنه خوندم تاشب براش توضیح بدم همون موقع درباز شدو اومد تو اتاق...
-قبول باشه...
خندم گرفت
-قبوله حق...
یه دفعه دیدم با اخم نگام کرد...
-نرجس تو نماز نخوندی؟
همینجور نگاش کردم...
-چ...چرا!!!
اومد جلو بالاسرم وایساد
-به من دروغ نگو جانمازت از جاش تکون نخورده!!!
چشممو بستم...باید میگفتم
romangram.com | @romangram_com