#عشق_تو_پناه_من_پارت_239

-ولی قیافه داداش چه باحال بود...

عمه چشم غره ای بهش رفتو گفت

-بهش گفتی چته؟

-نه نگفتم...

-بهش بگو عمه...شوهرته!!!

با خجالت نشستم کنارشونو با عمه سبزی رو پاک کردم...

صدای زنگو که شنیدم...اومد برم تو اتاق که دیدم محمدطاها با سارافونمو یه شال جلو دره اشپزخونس...

با لبخند ازش گرفتمو پوشیدم...

صدای یالله عمو علی اومد و بعدش قیافه مهربونش جلوی درب اشپزخونه...

همه بهش سلام دادیم که سامیه خندیدو گفت

-بابا چی اوردی که سودا خبری ازش نیست؟

عمو هم خندیدو گفت

-هیچی براش یدونه دفتر یادداشت اوردم رفته جابه جاش کنه!!!

داشتیم سفره پهن میکردیم که سامیه رفت نمازشو خوند...


romangram.com | @romangram_com