#عشق_تو_پناه_من_پارت_195

با ترس گفتم

-یعنی چی؟واقعا الان چیکار کنیم؟

ماشینو خاموش کردو گفت

-حالا پیاده شو بگم!!!

پیاده شدمو زنگو زدو ساکمم برداشت اومدیم پایین...

خاله دروباز کردو رفتیم داخل کاوه هم داخل بود...

بعد از سلامو احوال پرسی وتعریفه اتفاقایی که برامون افتاد داشتیم چایی میخوردیم که کاوه گفت

-خب پس یه چند وقتی پیشه ما بمونین تا عقد کنین وبتونی خونه اینا جور کنی!!!

محمدطاها که حس میکردم از بعد از اومدنمون کلافه تر شده دسته باند پیچی شدشو گذاشت رو پاشو گفت

-ماشالله چه خوش خیالی داداش...اولا من تو حسابم پنج تو من بیشتر ندارم...دوما خونه شما عمرا نمیمونم...سوما من اصلا شناسنامه ندارم دسته پدر گراممه...الانم بهش اس دادم که شناسناممو بدین...اس داد که که عمرا فکر کردی دختر فقط اجازه پدر میخواد تا ما اجازه ندیم حقه ازدواج نداری!!!

یخ زدنه دستمو حس کردم...

-چیییی؟

سرشو تکون داد...و دست کشید تو موهاش...

-بله فکر کردم تموم شد رفت ولی...


romangram.com | @romangram_com