#عشق_تو_پناه_من_پارت_128

محمدطاها اینجا چیکارمیکرد؟

بابا سعی کرد لبخند بزنه

-خونه همسایه است هرشب دعوا دارن...بابا جان شما برو بالا...

رفتم سمته پله ها ونادرهم پشته سرم...

اولین پله

-بازکن نریمان...

وایسادم...زنعمو گفت

-خان داداش مثله اینکه نریمان جانو صدا کردن.

مامان-سوری جون حتما دوستاشن.

صدای نادر اومد

-برو بالا دختر عمو....

پله بعدی...

صدای اخه محمدطاها...

نفسم تند شد...


romangram.com | @romangram_com