#عشق_تو_پناه_من_پارت_127
خدایا حتی حیونا هم به همخونشون رحم دارن ولی ادما...
با صدای زنگه در سرمو اوردم بالا...
قیافه مامان بابا سوالی بود...واقعا کیه که این وقته شب زنگه خونه ما رو میزنه؟
نریمان با یه ببخشید رفت سمته در...
نادر با چشماش داشت میخورد منو که عمو گفت
-خب داداش این دختر وپسرما برن یکم باهم حرف بزنن؟
بابا هم لبخندی زد وگفت
-اختیار دارین...نرجس جان بابا برید تو اتاقتو با اقانادر صحبت کنید.
چرا زمان وای نمیسه؟
یعنی باباهم بلد بود محبت کنه؟
بلند شدم...دلم شور میزد نریمان چرا نمیاد تو خونه؟
همه داشتن نگام میکردن صدای دربازم اومد...این دفعه صدای محمدطاهام برام اومد
-باز کنین این درو...
همه برگشتن سمته درمامان چنان نگام کرد که داشتم سکته میزدم.
romangram.com | @romangram_com