#عشق_اجباری_پارت_96

ارشا قدرت زدن هیچ حرفی ونداشت نمیدونست باید چی بگه نمیتونست از دایان بخواد اروا رو نزنه توی سکوت اشک میریخت دیگه حتی براش مهم نبود شکسته شدن غرور مردونه اش..
باز صدای شلاقی که بدن دنیا رو نشونه گرفته بود توی فضا پیچید اما اینبار برخلاف دفعات پیش دنیا نه اشک ریخت نه جیغ زد اینبار اروم تر از همیشه به خواب فرورفته بود ..
دایان که منتظر شنیدن جیغ دنیا بود با دیدن چشم های بسته دنیا وحشت زده شلاق وگوشه ای پرت کرد وبه سمت بیتا حمله کرد هلش داد کنار اما بادیدن بدن غرق در خون دنیا به سمت بیتا هجوم برد وزیر مشت ولگد گرفته اش..
شهباز خوشحال از نتیجه کارش قهقه میزد اما باشنیدن صدای آژیری که بی شک براش نااشنا نبود دیوانه وار به جون ارشا افتاد که دست وپاش بسته بود وهیچ کاری نمیتونست بکنه میزدش باهر چیزکه دم دستش بود..
دایان تو حال خودش نبود و درحالی که جسم بی جون دنیا رو توی بغلش گرفته بود زجه میزد ..
اروا اشک میریخت والتماس میکرد به شهباز که دست از زدن ارشا برداره اما شهباز مثل شیر درنده ای که بعد از چندین سال به شکارش رسیده به جون جسم بی دفاع ارشا افتاده بود..
با صدای شکسته شدن در اتاق به خودش اومد اسلحه اشو بالا اورد بی هدف به سمت ارشا تیر اندازی کرد براش مهم نبود به کجا میخوره فقط تا رسیدن پلیس بهش، سه تا تیر به سمت ارشا شلیک کرد سه تا تیر فقط برای چشیدن مزه انتقامی که تمام وجودش تسخیر کرده بود ..
دیگه کنترل هیچکدوم از رفتارش دست خودش نبود انگار تمام مسیر زندگیش واهدافش خلاصه شده بود توی انتقام گرفتن از ارشا به محض برخورد دست پلیسی به بازوش توی آنی از ثانیه اسلحه رو زیر گلوش جا داد وتیری که پایان میداد به تمام این قصه رو شلیک کرد..


*دانای کل:
چند ساعتی از تمام اتفاقات شومی که افتاده بود میگذشت شهباز مرده بود و دنیای بیگناه هم به دست زنی که گذاشتن اسم مادر روش بی شک گناه کبیره بود فوت کرده بود دایان بخاطر شوک عصبی که بهش وارد شده بود چندساعتی میشد که بیهوش شده بود و ارشا بخاطر کتک های شهباز و همچنین تیر های که توسط شهباز به سمتش شلیک شده بود توی اتاق عمل بود..
اروا جلوی در اتاق عمل رژه میرفت وبا وجود دردی که بخاطر شلاق ها داشت زیر لب ذکر میخوند با باز شدن در اتاق عمل که خبر از بیرون اومدن دکتر میداد به سمتش هجوم برد ..
_چیشد دکتر؟؟؟
_خطر از سرش گذشت دخترم خداروشکر دوتا از تیرها به دست هاش برخورد کرده بود ومشکلی نداشت اما یه تیر که به کمرش خورده بود کمی مشکل برامون ایجاد کرد که خداروشکر اونم در اوردیم اما نظر قطعی بعداز جواب عکس وازمایش های که انجام شده میتونم بدم..
اروا نفس راحتی از شنیدن حرف های دکتر کشید و بعد از تشکر سر سری از دکتر به سمت اتاق دایان رفت ..
سرهنگ توی اتاق دایان نشسته بود و مشغول حرف زدن با دایان بود اما دایان بی هدف به نقطه نا معلومی خیره شده بود ودر جواب تمام حرف های سرهنگ فقط سکوت کرده بود سرهنگ با دیدن اروا بلند شد وبه سمتش رفت..
_خوبی دخترم؟؟ارشا چیشد؟؟
_خوبم ممنون..دکتر گفت خطر رفع شده..
_خداروشکر پس من برم یه سر به ارشا بزنم توهم ببین میتونی باهاش حرف بزنی..
سرهنگ خواست از در بیرون بره که اروا زودتر لب باز کرد تا جواب سوال های تو ذهنشو پیدا کنه..
_سرهنگ؟؟
_جانم باباجان؟؟
ازشنیدن لفظ باباجان حسش نسبت به این سرهنگ در ضاهر بداخلاق کمی عوض شد وبالحن ملایم تری لب هاشو ازهم باز کرد..

romangram.com | @romangram_com