#عشق_اجباری_پارت_95
شهباز به طرف میترا رفت که با نفرت به اروا نگاه میکرد وهیچکس نمیدونست این نفرت از کجا اومده بازوی میترا رو با خشونت کشیده وبالای سر اروا برد..
_هنوز نفهمیدی این زن چرا انقدر ازت متنفر؟؟
میدونی چرا قصد کشتنتو کرده؟؟میدونی چرا بیرحمانه بهت تیراندازی کرد؟؟
برای اینکه چندین سال داره خودشو میکشه تا مرد سنگی روبه روش عاشقش بشه اما یهو یه دختر بچه تازه به دوران رسیده از راه میرسه و باهمه معصومیت هاش وپاکی هاش که عجیب به سمیرای من شباهت داره کم کم راهی به قلب شهباز سنگی باز میکنه..
چشمای میترا ازتمام حقیقت های که شهباز میدونست گشاد شده بود اما شهباز بهش اجازه عکس العملی نداد وبه گوشه ای پرتش کرد ..اروا قورت هیچ عکس العملی ونداشت بی هدف اشک میریخت وشاید ارزوی مرگ میکرد..
شهباز کنار پای ارشا زانو زد به شدت چسب روی دهن ارشا رو کند که صدای فریاد درد الود ارشا توی فضا پیچید...
_شنیدی همه داستان وسروان؟؟از نظرمن مقصر همه این بدبختی ها توی اگه دفاعی داری خوشحال میشم توی اخرین لحظه های زندگیت بشنوم..
ارشا به سختی لب هاشو که ساعت ها بهم دوخته شده بود وازهم باز میکنه..
_تو..اشتباه ...میکنی...شهباز..من..هیچ..پدر..کشتگی..باتونداشتم..من ..فقط وظیفه امو..انجام..دادم..تنها..اشتباه..من خطا رفتن ..تیرم بود..از سه تا..تیری که من به قصد..زدن..تو ..شلیک کردم..فقط یکیش به خطا ...به زن..تو ..خورد..اون تیر..هیچ جوره نمیتونست باعث مرگ زن تو ..باشه..اگر جای فرار بیمارستان میبردیش ..ونمیزاشتی خون ریزی کنه...الان کنارت بود..
ارشا دیگه نفسی برای حرف زدن نداشت خودشم نمیدونست چرا شاید ریه قلبش مغزش توان این همه راز عجیب و غریب ونداشت ..
دایان گوشه دیگه ای از این اتاق نحس فقط به این فکر میکرد که چطوری وسط این همه راز عجیب غریب سر دراورده..
اما شهباز دیونه تر شده بود از شنیدن حقیقت های که ارشا گفته بود ومهرتاییدی بود به تمام فکرهاش که توی این سال ها باسماجت قصد داشتن به شهباز بفهمونن تو قاتل زنتی..
مثل همیشه بدترین راه برای خالی کردن عصبانیتشو انتخاب کرد به سمت شلاق های که اماده کرده بود رفت دوتا شلاق تقریبا بلند برداشت یکی وروبه دست بیتای داد که هیچ بوی از مادر بودن نبرده بود..
به سمت دایان رفت دست وپاهاشو باز کرد وباخشونت به سمت تخت اروا کشوندش و شلاق وبه دست دایان داد ارشا بهت زده به صحنه رو به روش نگاه میکرد وحتم داشت قرار نیس اتفاقات خوبی بیوفته...
*دانای کل:
اروا وحشت زده بی نحوه چیدمان شهباز نگاه میکرد انگار که میخواست تئاتری اجرا کنه دایان رو با شلاق بلندی که توی دستش بود بالای سر اروا گذاشت و بیتا درحالی که شلاق کوتا تری دستش بود بالای سر دنیا گذاشت صندلی ارشا رو جلوتر اورده بود تا بهتر شاهد صحنه ها باشه و با اسلحه ای که توی دستش بود بالای سر ارشا ایستاده بود ..
دایان از فکر به چیزای که از ذهنش میگذشت هر لحظه از قدرت پاهاش کاسته میشد که با جمله اخر شهباز انگار تیر اخر به قلبش خورد..
_بزن..
سرشو بالا اورد تا مطمئن بشه مخاطب شهباز دایان نه بیتا اما با ضربه هرچند ارومی که توسط بیتا به بدن دنیا اصابت کرد روح از بدن دایان جدا شد وصدای جیغ دنیا ریتم اشک هاش شد..
_بزن ستوان جان..هرچند تا ضربه ای که نزنی جاش برادر زاده عزیزت باید تاوان پس بده مطمئنم اینو دلت نمیخواد..
ارشا وحشت زده به صحنه رو به روش نگاه میکرد اروا زیر لب زمزمه میکرد و از دایان میخواست اونو بزنه اما برای دایان سخت بود تصمیم گیری، مرد تر از این حرفا بود که بخواد دست رو زنی بلند کنه اونم بی گناه اما جواب دلش و امانت برادرش وچی باید میداد؟؟
باصدای شلاق که باز هوا رو شکافت و اینبار محکم تر از قبل روی بدن دنیا فرود اومد از فکر بیرون اومد به سختی شلاق وبالا برد وروی بدن اروا فرود اورد ضربه شلاق انقدر اروم بود که حتی کوچکترین صدای ایجاد نکرد اینبار بیتا با فریاد شهباز محکم تر از دفعات پیش بدن نحیف دخترکشو نشونه گرفت دایان وحشت زده و مبهوت ازاین همه پستی بیتا شلاق ومحکم روی بدن اروا زد طوری که جیغ اروا لرز به بدنش انداخت..
romangram.com | @romangram_com