#عشق_اجباری_پارت_94



خونه ام با اون گریم مسخره نشناختمت اصلا نسبت به اون روزا خیلی تغییر کرده بودی اما درست وقتی که توی عقدت با اروا دیدمت اونم فقط با جاسوسی بیتا تازه شناختمت اونموقع بود که هدفم دیگه به دست اوردن دختری که تازه داشتم نسبت بهش حس پیدا میکردم نبود از اون روز بود که قسم خوردم زندگیتو سیاه کنم...


*دانای کل:
آروا از شدت بهت قدرت هیچ کاری ونداشت توی سکوت به صدای بغض شکسته ارشا وزجه های شهباز گوش میداد..
این بین تنها کسی که تازه داشت به راز چند ساله رفیقش پی میبرد دایان بود کسی که خوب اون عملیات ویادش میومد عملیاتی که قرار بود اون به جای ارشا بره اما مریض شد وارشا مجبور شد جاش پر کنه حالا حتی اونم خودشو توی این قصه مقصر میدونست..
اما تمام فکر و ذکرش چیز دیگه ای بود ارشا که میدونست حکم تیر داره، ارشا که میدونست کاری که کرده فوقش میشه یه توبیخ ..چرا این هم سال پنهون کرد چرا این همه درد سال عذاب وجدان وترجیح داده به چند روز بازداشت و یه توبیخی..
انقدر توی افکار خط خطیش و سر درگمش گم بود که متوجه اومدن شهباز جلوش نشد شهباز با چشمای خیسش زل زده بود به صورت مبهوت دایان با دستش چونه دایان و توی دستاش فشار داد ومجبورش کرد تا بهش زل بزنه ..
_میدونم تو ذهنت هزار تا سوال ستوان جان اما نگران نباش خودم کم کم تمام سر نخ های این کلاف سر درگم و میدم دست..
خیلی دوست داری راجب نسبت بیتا با من بدونی نه؟؟
میگم برات کم کم ...تو با دانیال اختلاف سنیتون زیاد بود برای همین خیلی به یاد نداری داستان ازدواج بیتا و دانیال و اما بزار من برات بگم..
حتما اسم و رسم خانواده حاج رضا به گوشت خورده نه؟؟
اره درست حاج رضا تاجر نامدار تهران بود پدر عروستون این عروستون از قضا یه برادر بزرگتر داشت که حاج رضا از خجالت داشتن یه پسر ناخلف همیشه پنهونش کرد که یه وقت خدای نکرده جناب سرهنگ پدر بزرگوار شما پی نبره به لکه ننگ توی خانواده حاج رضا خسروی..حالا میدونی اون لکه ننگ کی بود؟؟من بودم ستوان جان شهباز خسروی پسر بزرگ حاج رضا خسروی کسی که حاج رضا تمام عمرش از همه و هم کس پنهونش کرد کسی که حاج رضا باتمام ادعا دین وایمونش به جرم عاشق یه دختر رعیت شدن از خونه پرتش کرد بیرون اما وقتی شاهین جانش کشته شد تازه یاد شهباز نامی هم افتاد فکر نمیکرد انقدر پست وبی رحم شده باشم واگرنه که حاج رضا وجدانش اجازه نمیداد دختر دست گل مردم به عنوان توله سگ تقدیم یه جانی بکنه.. اره ستوان من شهباز خسرویم برادر پنهون شده بیتا خسروی کسی که بخاطر یه رسم مسخره ناف بُر مجبور شد با دانیال ازدواج کنه میبینی این کلاف خیلی پیچیده است ستوان اما اگه از من بپرسی تو بیگناه ترین فرد توی این قصه بودی که از قضا بدبخت ترین هم شدی من با تو دشمنی نداشتم ستوان جان اما خوب دیگه توهم وسیله شدی اگه یذره عرضه داشتی زیر حرف پدر بزرگوارت نمیرفتی ومجبور نمیشدی بازنی ازدواج کنی که از تو بزرگتر و زیر گوش شوهرش عضو یه باند بزرگ قاچاق شده اونم فقط به عشق انتقام از سرهنگ وحاج رضای که عشقشو گرفته بودن و مجبور به ازدواج با یکی دیگه کرده بودنش..
داستان جالبی سروان دنیا خیلی جای عجیبی همه ما قربانی شدیم قربانی عشق های اجباری که به ریشمون بستن اگه حاج رضا بیتا مجبور به داشتن عشق به دانیال نمیکرد تو الان اینجا نبودی اگه سرهنگ تورو مجبور به عاشق بیتا شدن نمیکرد قلبت الان خورد نشده بود اگه کسی اروا رو مجبور به عاشق شهباز شدن نمیکرد اروا هیچ وقت توی بدترین شرایط زندگیش دایانی ونمیدید که مث فرشته نجات بشه براش و اونم باز مجبور بشه عاشق کسی بشه که تو اون شرایط همه کسش شده بود، اگه شهبازی نبود تا اروا رو بی کس وکار کنه اروا مجبور نمیشد از ترس بی پناهی عاشق ارشای بشه که سخت نامرد ..
شهباز دیونه وار حرف میزد ومیخندید اما همه میدونستن حرف راست شنیدن از دیوانه خوش است تمام حرفاهای شهباز عجیب بوی حقیقت میداد حقیقت های که سال ها پنهون شده بود وحالا کسی جرات گفتنشو پیدا کرده بود...


*دانای کل:
شهباز توی تمام مدت روای قصه های شده بود که همه ازش ضربه خورده بودن اما شاید هیچکس توی این داستان مقصر نبود این داستان فقط سر تا سر بوی عقده وکینه های و میداد که تبدیل به انتقام شده بود و زندگی چندین نفر وبه باد داده بود حالا اصلی ترین شخص این کلاف پیچ در پیچ فقط یکی یکی داشت سر نخ هارو برای همه پیدا میکرد ..
شهباز بالای سر اروا ایستاده بود وبه صورت غرق اشکش نگاه میکرد از یه جای به بعد فهمیده بود دلش بدجور برای این دختر میسوزه اما قلبش هیچ راهی برای ترحم نزاشته بود ومجبور بود به عذاب دادن دخترکی که عجیب بیگناه ومعصوم بود..
_گوش دادی خانوم کوچولو؟؟حالا حالت بهتر میشه اخه تازه داری میفهمی فقط تو قربانی نشدی اینجا همه قربانی شدیم یکی بیشتر ویکی کمتر..
اوممم فک کنم یه چیزی این وسط بی جواب مونده نه؟؟

romangram.com | @romangram_com