#عشق_اجباری_پارت_93

_یه عمر برای خودت جولون دادی یه عمر منو باگندای که زده بودی گذاشتی ورفتی یه عمر باخیال تخت از اینکه نمیتونم با قانون مجازاتت کنم زندگی کردی اما امروز وقت جولون دادن من اینبار نوبت منه که عذابت بدم..
حالا صدای عصبی دایان بود که توی اتاق خالی از وسایل میپیچید وفریاد های پر از دردش لرز به تنم مینداخت ..
_این مراسم خیمه شب بازی چیه راه انداختی بیناموس؟؟؟
_خوبه ..خوبه ستوان میبینم که زبون باز کردی..حالا که خیلی مشتاقی که دلیل این بدبختی هاتونو ببینی منم خوشحال میشم قصه ای که تمام این سال ها جناب سروانتون از همه پنهان کرده رو براتون بگم نه سروان؟؟
وباز جواب سکوت ارشا بود ..سکوت هاشدبرابر شهباز آزارم میداد انگار سکوتش مهر تاییدی بود به تمام حرف های شهباز..
حالا شهباز بالای سرمن ایستاده بود و با پوزخند نگاه میکرد بهم ..
_خوبه دست وپا بسته رام تری..
خنده عصبی کرد ودستشو با خشونت روی سینه هام کشید نوک سینمو بین انگشتاش فشار داد که از درد چهرم جمع شد اما صدای جیغمو توی گلوم خفه کردم ..
_سروان کارتو خوب بلدی ها از اخرین دفعه ای که دیدمش بزرگ تر شده تازه رو اومده..
از حرفاش تمام وجودم اب میشد و هرلحظه ارزو میکردم کاش زمین دهن باز کنه دلم میخواست حداقل ارشا دهن باز کن وچیزی بگه اما همچنان سکوت کرده بود ..
زبونشو روی سینم کشید خودمو به شدت تکون دادم که صدای جیر وجیر تخت اهنی بلند شد وهمزمان صداهای نامفهومی که شبیه به فریاد های خفه بود بلند شد تازه داشتم دلیل سکوت ارشا رو حدس میزدم انگار شهباز دهنشو با چیزی بسته بود تا نتونه حداقل خودشو با داد وبیداد خالی کنه ...


*آروا:
باهربار کشیده شدن دست شهباز روی بدنم من اتیش میگرفتم و فریاد های خفه ای ارشا هم بلند تر میشد با قرار گرفتن دست شهباز روی اندام جنسیم من توخودم لرزیدم و اینبار فریاد های دایان هم قاطی شده بود با فریاد های نامفهوم ارشا اما شهباز بی رحم تر از این حرفا بود که بااین کارا دلش اروم بشه و اینو فقط منی که باهاش زندگی کرده بودم میفهمیدم..
شهباز ازم جدا شد وپایین تخت جوری که پشتش به من بود و روش به ارشا نشست و صداش که اینبار همراه با بغض شده بود توی اتاق پیچید..
*دانای کل:
شهباز شروع کرد به حرف زدن اروا سر تا پا گوش شده بود دایان تمام حواسش به نوزادی بود که حالا از شدت جیغ وگریه بیهوش شده بود ارشا اروم اشک میریخت...
_خوبه سروان؟؟حالا حال منو درک میکنی؟؟حالامیبینی زنت عشقت جلوت زجه بزنه و تونتونی کاری کنی یعنی چی؟؟نمیدونم دوسال پیش ده سال پیش نمیدونم چقدر گذشته اتفدر سخت گذشت که دیگه یادم نمیاد چند وقته پیشم نیست اما خوب یادم میاد باعث وبانی این بلا ها کی بوده..
تو یه شب سرد زمستونی دقیقا مثل امشب بود با سمیرا رفته بودیم پیاده روی سه چهار ماه بود که خلاف وگذاشته بودم کنار از اخرین عملیاتی که پلیس ها به خونم حمله کردن و من با زنی که حامله بود از خونه فرار کردم و تویه کلبه توی فومن مستقر شده بودم دیگه بخاطر نوزادی که توی وجود عشقم داشت شکل میگرفت خلاف و گذاشتم کنار ..زندگی خوب بود همه چی اروم بود سمیرا بعد از مدت ها میخندید واین برام مهم ترین چیز بود ..
اون شب مثل تمام چهار ماهی که تو فومن بودیم با سمیرا رفته بودیم پیاده روی همه چی اون شب فرق داشت ماه قشنگ تر از همیشه بود چشمای ابی سمیرا خوش رنگ تر از همیشه بود خندهاش شیرین تر از همه این سال ها شده بود چاله گونش اون شب عجیب عمیق شده بود اون شب پیاده رویمون حرفای عاشقونمون کل کل های شیرینمون برای انتخاب اسم ثمره عشقمون بیشتر از همیشه طول کشید اخرای شب بود که بارون گرفته بود دیگه ،سمیرا رو توی بغل گرفتم تاخیس نشه راه نیم ساعته تا کلبه رو توی ده دیقه طی کردم سمیرا قهقه میزد و اروم گردنمو میبوسید جلوی در کلبه با عشق نگاهش کردم نمیدونم چرا نمیدونم چیشد اما انگار میدونستم اخرین باری که چشمای قشنگشو میبینم چشمای نازشو بوسیدم دستاشو بوسیدم لب هاشو بوسیدم همه جای بدنشو بوسه بارون کردم با خنده ازم جدا شد و هلم داد داخل کلبه غرق توی عشق بازی بودیم غرق شده بودم توی وجودش غرق بوسه های شیرینش بودم که نفهمیدم چیشد تمام خونه با نور های ابی وقرمزی که خوب میشناختمشون روشن شد سمیرا با ترس از روی تخت بلند شد رو سریشو روی سرش انداخت و دستشو روی شکمش گذاشت نمیدونم چرا دلشوره عجیبی گرفته بودم خم شدم و روی شکمش وبوسیدم توی بغلم گرفتمش سرشو روی سینه ام گذاشتم واروم لب زدم
_بخواب عشق من بیدار که شی جامون امن...مامان بزرگم میگفت حواست به حرفات باشه یه وقتای مرغ امین توی اسمون یهو آمین میگه ومن سال هاست دارم حسرت حرفی ومیخورم که کاش نگفته بودم کاش لال شده بودم و آرزوی جای امن برای سمیرا نکرده بودم کاش اون لحظه سنگ شده بودم و آرزوی خواب راحت برای سمیرا نکرده بودم..
صدای پلیس ها که هشدار میدادن هر لحظه بلند تر میشد اما من محو چشمای سمیرا بودم با صدای شکسته شدن در کلبه تازه به خودم اومدم وسمیرا رو محکم توی بغلم فشردم ..ارتفاع کلبه زیاد نبود بخاطر همین به راحتی از پنجره پریدم پایین اما اون شب همه دنیا باهم لج کرده بود سینی فلزی که زیر پنجره بود صدا داد و سربازی که جلوی در بود متوجه ما شد نفهمیدم چند ثانیه طول کشید تا مغزم فرمان فرار بده اما اون سرباز مغزش زودتر فرمان تیر اندازی داد وشلیک کرد نه یکی نه دوتا سه تا صدای تیر توی گوشم پیچید بدنم لرزید قلبم تیر کشید انقدر وحشتناک که فک کردم به خودم تیر خورده خوشحال از اینکه تیر به خودم خورده با په فرار گذاشتم نمیدونم چرا سرباز دنبالم نمیومد نمیتونستم درک کنم چرا با وجود تیرهای که خوردم انقدر تند میدوم ..رفتم انقدر دور شدم تا تو سیاهی جنگل گم شدم تازه به خودم اومدم تازه صداها واضح شد تازه صدای ناله های خفه سمیرا رو شنیدم به خودم که اومدم سمیرا غرق خون بود جلوم جون میداد نمیتونستم کاری کنم فقط عربده میزدم سمیرا اروم اشک میریخت تا دم دمای صبح اون اشک ریخت ومن عربده زدم بعدمم..
از اون روز من شدم شهباز خسروی که امروز داری جلوت میبینی سروان بی رحم، پست هرکاری که بگی کردم از همه انتقام گرفتم اما انتقام از تو عجیب مزه میده ..از اون روز دست به هیچ دختری نزدم تا که شاهین کشته شد اینبار به اجبار مامان اینا که از هیچکدوم از کثافت کاری های من یا حتی از ازدواجم هم خبر نداشتن با دختر بچه ای ازدواج کردم نمیدونم چرا اما تقاص همه درد های توسینه ام تمام کینه ها ونفرت هامو از اون دختر بچه گرفتم و مقصر تمام اینا فقط توی سروان فقط توووو...وقتی اومدی تو

romangram.com | @romangram_com