#عشق_اجباری_پارت_92
*دایان:
انگار تمام عضلات بدنم یخ زده بود هیچ عکس العملی در برابر هیچ حرف واتفاقی نمیتونستم انجام بدم تمام فکر و ذهنم درگیر رکبی بود که از بیتا خورده بودم تمام خیالاتم که یه روز تمام وکمال در اختیار اروا بود توی این چند روز تسلیم اتفاقات شده بود انگار این چند روز شوکی بود از طرف خدا برای پاک کردن اروا از ذهنم اما شوک عجیب نامردانه ای بود نمیدونستم جواب سوال های قلبم وچی بدم دیگه نمیدونستم جواب نگرانی هامو چی بدم دیگه نمیدونستم بچه ای که تواین چند ماه تمام زندگی من شده و فقط همین چند روز دوریش کافی بوده برای ازکار انداختن قدرت تکلمم چه نسبتی باهام داره خالی از بُعد مکان وزمان توی خلسه چراهای قلبم غرق شده بودم که صدای بازشدن در مجبورم کرد نگاهمو به در بدوزم ..
چشمامو چندبار باز وبسته کردم تا از حقیقت صحنه روبه روم مطمئن بشم که با بازشدن چشمام وتکرار دیدن چهره نعصوم دنیا انگار دوباره قلب یخ زدم به کار افتاد ولب هام قدرت باز شدن پیدا کرد..
_دنیا..
انگار دنیاهم هیجان زده شده بود از دیدن منی که قطعا توی فکر وخیالش نقشی کمتر از پدر نداشتم با دیدن من از بقل بیتا دست وپا میزد و باخوشحالی میخندید تمام وجودم شوق شده بود از دیدن دوباره اش دیگه برام مهم نبود شکست غرورم من یبار برای حفظ غرورم اروا رو ازدست داده بودم و تمام عمر پشیمونیشو باید به جون بخرم اما اینبار دیگه برام مهم نبود این غرور لعنتی دستای بستمو بالا گرفتم وباعجز نالیدم..
_بیتا ...خواه ...ش... م...یکنم... بزار.. بغلش.. کنم... فقط... یه... لحظه ..
نمیدونم تونگاه خسته ام وصدای لرزونم چی دید که انقدر رنگ نگاهش عوض شد وبدون هیچ مخالفتی دنیارو روی پام گذاشت خواستم بغلش کنم که بیتا دستامو گرفت و مشغول باز کردن طناب دستام شد به محض باز شدن دستام دنیارو که توی بغلم دلبری میکرد باتمام وجود توی اغوش کشیدم به اندازه تمام این چند روز بوش کردم وقربون صدقه ناز وادعا های دخترونش میرفتم لب های کوچولوشو بوسیدم نمیدونم چه سری توی این راز بود که این دختر منو اینجوری توی حصار آغوش کوچولوش غرق میکرد حالا که توی بغلم بود وباتمام وجود حسش میکردم باز ایمان اوردم که این دختر کوچولو نمیتونه با من بی نسبت باشه هنوز از اغوشش و طعم شیرین بوسیدن تیکه تیکه بدنش سیر نشده بودم که صدای شهباز پایان داد به تمام حس های خوب این چند لحظه..
_کافی دیگه ستوان..
با دست به بیتا اشاره کرد..
_ بیتا بیارش ..
بیتا چشم زیر لبی گفت و به سمت من اومد دنیا رو به سختی از اغوشم جدا کرد و به سمت شهباز که مشغول مرتب کردن میزی بود برد..
دنیارو دست شهباز داد انگار با اتصال بدن دنیا به شهباز برق دویست وبیست ولت از بدنم رد شد اما این تازه اول عذاب هام بود این وقتی فهمیدم که شهباز دنیا رو روی میز گذاشت و مشغول بستن دست وپای کوچولوش به میز شد و من بدون اینکه بتونم کاری انجام بدم وحشت زده نگاهمو بین شهباز و بیتا میچرخوندم ..
*اروا:
انقدر محو زیبای صحنه عشق بازی پدر ودختری دایان ودنیا شده بودم که نفهمیدم کی شهباز وارد شده ..
اماحالا صحنه های وحشتناکی که اوج بی رحمی بیتا رو نشون میداد حالمو داشت بهم میزد سرمو با انزجار از صورت نفرت انگیز بیتا گرفتم و به زمین دوختم دلم میخواست کور وکر بشم تا نبینم ونشنوم این اتفاقات رو.. صدای جیغ وگریه دنیا که بخاطر محکم بستن دست وپاهاش بود بلند شده بود همزمان با جیغ های دنیا دایان از ته دل فریاد میکشدی و زجه میزد اما شهبازی که من میشناختم بی رحم تر از این حرفا بود وهرکاری ازدستش برمیومد همینم منو تا مرز مرگ میترسوند..
دستای ارشا رو باقدرت فشار میدا تا شاید کم بشه چیزی از تمام حجم درد وغمی که توی این اتاق نحس دیده وشنیده میشد اما با لگدی که توی پهلوم خورد و بادیدن چهره میترا که بالا سرم بودوبانفرت بهم نگاه میکرد تازه متوجه عذاب های شدم که توی راه بود ..
_جون بکن تن لش..
از تن صداش چندشم شد برای همین خودمو بلند کردم وپشت سرش که داشت زنجیر قلادمو بدون هیچ رحمی میکشید راه افتادم تاشاید دیگه صدای نحسشو نشنوم..
با کشیده شدن زنجیره قلاده منم همزمان ردی تختی فلزی شبیه به تخت دنیا افتادم ترس توی وجودم رخنه کرده بود از اتفاقاتی که قراربود بیوفته ..
صدای شهباز از فکر وخیال در اوردم ومجبورم کرد بدای گوش دادن به حرف های که انتظارش داشت دیونه ام میکرد..
_خوبه...صحنه قشنگی نه سروان؟؟
نمیتونستم چیزی جز سقف وببینم اما لفظ سروانی که خطاب کرده بود معلوم بود طرف صحبتش با ارشا ..
romangram.com | @romangram_com