#عشق_اجباری_پارت_91

تمام جراتمو جمع کردم و برای اولین بار با اعتماد به نفس جلوی شهباز ایستادم نفهمیدم از کجا این همه جرات پیدا کردم اما بدون اینکه اجازه دخالت به عقلمو بدم از قلبم فرمان گرفتم وتمام درد ذلت و خواری که توی این مدت کشیده بودم و تبدیل به خشم کردم وتوی نگاهم ریختم اب دهنمو جمع کردم بدون هیچ فکری توی صورتش تف کردم شهباز هنوز قدرت تجزیه و تحلیل پیدا نکرده بود و با تعجب به من زل زده بودشاید کمتر از چند ثانیه گذشت تا به خودش بیاد و سیلی با تمام قدرتش توی گوشم خوابوند قدرت سیلیش انقدر زیاد بود که تمام استخون های بدنم لرزید اما به پاهام اجازه خم شدن ندادم استایل قبلمو حفظ کردم ودرمقابل چشم های تعجب زده شهباز دستمو به حالت تهدید جلوی شهباز گرفتم...
_ بعد از همه خفت وخواری های که بهم دادی امروز تمام لطفت و درحقم کامل کردی و با دادن خبر قتل پدر و مادرم کلکسیون هنر مندیاتو کامل کردی اما نگاه کن..خوب ببین ...توی این مدت هرکاری خواستی باهام کردی اما امروز اروا ارین جلوت وایساده و هنوز خم نشده باید میفهمیدی وقتی با شنیدن خبر مرگ عزیز ترینام حتی خم به ابروم نیاوردم پس دیگه اروای قبل مرده باید میفهمیدی امروز جلوت وایسادم تا تقاص همه کارای که باهام کردی و بگیرم نیومدم اینجا که صاف صاف جلوم وایسی و باز خوردم کنی ایندفعه واینستادم تا جلوی چشم مردمو خورد کنی واینستادم تا هر تهمتی که دلت میخواد به مهم ترین فرد زندگیم بزنی...
به نفس نفس افتاده بودم اما هنوز مقاومت میکردم برای نریختن بغضی که داشت خفه ام میکرد نگاهم به قیافه های شگفت زده دایان و ارشا وافتاد که خندم گرفت اما با صدای دست زدن شهباز به خودم اومدم..
_خوبه خوبه کوچولو بزرگ شدی ...سروان میبینم شیرزن تربیت کردی ..خیلی خوبه منم که عاشق سگای چموش ...
دستشو روی گونم کشید که سرمو به شدت برگردوندم پوزخند روی لب هاش پرنگ تر شد و باز به سمت ارشا رفت وجلوی صورتش خم شد..
_تا من میام سعی کن حرفاتو بااین شیر زنت بزنی چون میترسم با حرفای من بشکن بتی که از تو واین اقا خوشگله ساخته..
قهقه چندش اوری زد و بدون اینکه اجازه عکس العملی بهمون بده همراه با بیتا از اتاق خارج شد...


*ارشا:
دلم میخواست ذهنمو از جمله های اروا خالی کنم اما تمام ذهنم پرشده بود از جمله ای که اروا دایان ومهم ترین فرد زندگیش خطاب کرده بود ..
تمام مدار های ذهنم دنبال چرای این جمله و میگشت وهیچ دلیل قانع کننده ای که بتونه قلب خورد شده امو اروم کنه پیدا نمیکردم شاید توی این وضعیت تنها کسی که میتونست امید قلبم باشه وجود اروا بود اما الان تمام وجودم ترس شده بود ،ترس از دست دادن اروا اونم به بهونه چیزای که قرار بود بشنوه ترس جملاتش که بهم یاداوری کرد خیال دایان هنوز برای اروا نفس میکشه تو ی دریای چرا ها و سوال های مغزم غرق بود که باصدای پر از استرس اروا چشم هامو از زمین گرفتم و به چشم های عسلی اروا دوختم..
_ار..شا..
_جانم؟؟
_نمیخوای چیزی بگی؟؟
شرمنده سرمو انداختم پایین نمیدونستم از کجا و کدوم قسمت شروع کنم فقط مطمعن بود توی این لحظه ها وبا این همه حجم ترس واسترس نمیتونم راوی خوبی برای این قصه باشم..
_فکر کنم از زبون شهباز بشنوی بهتر باشه..
خودمم به حرفم اطمینان نداشتم ومیدونستم این قصه اگه با تفکرات شهباز بیان بشه تمام تیر وکمون ها به سمت من گرفته میشه اما هیچ چاره ای نداشتم جزاینکه تسلیم سرنوشت بشم ..
_ارشا میخوام اول توبرام بگی چی قراره بشنوم..
_نمیتونم اروا به جان خودت که عزیز ترین کسی نمیتونم فقط یادت باشه اروا چیزای که قراره بشنوی از زبون کسی که منو متهم تام این قصه میدونه خودتواماده کن که قرارنیس چیزای خوبی بشنوی نمیگم همش دروغ اصل قصه تی که قراره بشنوی راست وحقیقت اما شاخ وبرگ ها وطرز فکر شهباز راجب منو نادیده بگیر خواهش میکنم یه طرفه قضاوت نکن اگه عمری برام بود وسالم از اینجا بیرون اومدیم به منم اجازه بده دلیل بیارم برای طبره خودم..
تو عسلی چشماش ترس موج میزد اما نگاهشو مهار میکرد تا به نگاهم نیوفته پایین پاهام نشسته بود و باانگشت هاش خطوط نامفهومی رو نوک کفشم میکشید با تمام عشقی که نسبت به این دخترک معصوم زندگیم داشتم به سختی با دست های بسته سرشو روی زانوم گذاشتم ومشغول نوازش موهای کوتاهش شدم ..
نگاهم به دایان افتاد که باسکوت عذاب اور این چند ساعته اش به نقطه نامعلومی خیره شده بود کم کم داشتم نگران این حالش میشدم خواستم صداش بزنم که با باز شدن در نگاهم به سمت در کشیده شد..



romangram.com | @romangram_com