#عشق_اجباری_پارت_90
*آروا:
با سماجت سرمو تکون میدادم تانگاهم به نگاه شهباز نیوفته اما شهباز زنجیر قلادمو از بیتا گرفت و مجبورم کرد بایستم با دستش چونمو توی دستاش فشار داد که با گوش های خودم صدای خورد شدن فکمو شنیدم بدون اینکه اجازه هیچ عکس العملی وبهم بده ماسک رو از روی صورتم برداشت خواستم صورتمو از حصار دست هاش بیرون بکشم که نفهمیدم چیشد که داغی لب هاش رو روی لب هام حس کردم، چشمام اندازه نلبکی شده بود قدرت هیچ کاری ونداشتم فقط سعی میکردم توی ذهنم دلیل بوسه ناگهانی شهباز و تجزیه وتحلیل کنم که با صدای فریاد ارشا تازه به خودم اومدم باتموم قدرت لب اای شهباز وگاز گرفتم که به وضوح طعم خون رو توی دهنم حس کردم با ناله خفی که کشید ازش جدا شدم بخاطر هیکل گندش نمیتونستم پشتش وببینم برای همین با تمام نیروی نداشته جثه ریزم سعی داشتم از جلو راهم کنارش بزنم که مچ دستامو توی دست هاش قفل کرد و منو که تمام برهنه بودم توی بغلش کشید وبه سمت مخالف برم گردوند با دیدن ارشا و دایان که به صندلی بسته شده بودن با تمام قدرت خودمو تکون میدادم که از بغل شهباز بیرون بیام اما قدرتش بیشتر از این حرفابود که زور من بهش بچربه سرشو روی شونم فشار داد که از درد چهرم جمع شد و دست از تکون خوردن برداشتم همونطور که لب های خونیشو به گردنم میکشید و من هر لحظه بخاطر این تماس ها از خودم متنفر تر میشدم وجلوی چشم های غم زده ارشا شرمنده تر...
_اوممم..جناب سروان عجب گوشتی و بر زدی...تازه دارم حسرت روزای که کنارم بود وازش لذهت نبردم و میخورم اما خوب اشکالی هم نداره هنوز هم که دیر نشده شده؟؟
_خفه شووو..خفه شوو بی ناموس..دست وبکش از زن من..
شهباز با خشونت منو روی زمین پرت کرد وبه سمت ارشا رفت یقه اشو توی مشتش گرفت و سیلی نسیبش کرد..
چشمامو بستم تا نبینم شکسته شدن مردمو با سکوتی که توی فضا پیچید کنجکاوانه سرمو بالا اوردم شهباز با پوزخند مسخره ای به ارشا نگاه میکرد با نفرت رومو ازش گرفتم که نگاهم به دایان افتاد که سرش پایین انداخته بود و دستاش رو مشت کرده بود چقدر اون لحظه ازش ممنون بودم که تمام سعیشو میکرد به بدن برهنه من نگاه نکن..
باصدای شهباز من از فکرو خیال بیرون اومدم و دایان از روی اجبار سرشو بلند کرد تا به شهباز که روبه روش ایستاده بود نگاه کنه ...
_خوبی سروان؟؟اوممم راستی اشتباه میگم نه؟؟بخاطر توبیخ ستوان شدی مگه نه؟؟
حدس اینکه شهباز این اطلاعات و از کجا اورده سخته نبود دایان با پوزخندی به شهباز نگاه کرد و بعد به جای که بیتا ایستاده بود خیره شد اما با صدای دوباره شهباز به خودش اومد و چشم بهش دوخت...
_میگم ستوان جان اگه مافوقت بفهمه جاسوس بودی چقدر از این درجه های قشنگت کم میشه؟؟
با چشم های گرد شده به دایان نگاه میکردم ارشا هم چیزی از من کم نداشت و وحشت زده به دایان نگاه میکرد دنبال چیزی توی صورت دایان بودم تا منکر این قضیه بشه ولی خونسردی صورتش وحشت وبه جون من و ارشا انداخته بود..
رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۵]
*اروا :
ترس از شنیدن چیزای که مطمئنا خیلی قشنگ نبود داشت دیونه ام میکرد اما کنجکاوانه چشم به شهباز دوخته بودم..
گردن بند دایان و به شدت از گردنش کشید که یک لحظه با جمع شدن چهره دایان از درد تمام وجودم اتیش گرفت ..
شهباز در مقابل چشم های تعجب زده ما گردنبند و ازوسط نصف کرد و شی ء که به اندازه نخود بود رو دراورد با وحشت نگاهمو بین ارسا ودایان گذروندم نمیدونم چرا چهره ارشا اروم شده بود و نفسی از روی اسودگی کشید اما من وحشت زده به دایان نگاه میکردم که حالا نگاهش رنگ تعجب گرفته بود ..
_تعجب کردی ستوان؟؟؟ ازهمین رد یاب پیداتون کردیم و توانقد پلیس خرفتی هستی که نفهمیدی..
قهقه میزد ومن فقط سعی داشتم تمرکز کنم روی چند روز پیش این همون هدیه روز تولد دایان بود که بیتا براش خریده بود و سر همین هدیه چه دعوای راه افتاده بود حالا بهتر داشتم سر نخ های این کلاف سردرگم وپیدامیکردم ..
ماهمه به بازی گرفته شده بودیم از همون جشن تولد سوری گرفته بود تا شبی که با اصرار ها و ذوق شوق بیتا راهی جنگل شدیم ...
دایان با خشم خیره شد به بیتا ..
_حرص نخور ستوان جان کم کم میفهمی چه بازی های خوردی و بیشتر به خرفت بودنت پی میبری..
دایان همچنان توی سکوت خیره شده بود به بیتا نمیدونستم چرا اما ازهمون اول که اومده بود دربرابر هیچ حرفی واکنشی نشون نداده بود کم کم داشتم میترسیدم که نکنه بلای سرش اوردن که حتی حرف نمیتونه بزنه اما با لگدی که به شکمم خورد بیشتر فرصت فکر وخیال پیدا نکردم و باخشم به شهباز نگاه کردم. ..
_بلند شوتن لش..
romangram.com | @romangram_com