#عشق_اجباری_پارت_89

با احساس سر درد عجیبی چشمامو باز کردم بخاطر تاریکی زیاد حالا روزنه باریک نوری که از تک پنجره اتاق ذره ای روشنایی ایجاد کرده بود چشمو میزد چند لحظه سرمو پایین انداختم و با عادی شدن اوضاع سرمو بالا اوردم نگاهمو توی اتاق چرخوندم برای پیداکردن چیزی یا کسی نا امید از دیدن اتاق خالی و سردی که گوشه اش با دست وپای بسته افتاده بودم سرمو به دیوار تکیه دادم خواستم چشم هامو باز ببندم که با یاداوری دنیا ناخوداگاه شروع کردم به فریاد زدن بی هدف داد میزدم که بعد از چند لحظه صدای باز شدن در اتاق به فریاد هام خاتمه داد..
سرمو چرخوندم که با دیدن بیتا و پوزخند مسخره روی لب هاش تمام حجم خون توی رگ هام یخ بست..
_تو ...تو..
_اره عشقم من..
_خفه ..شووو...عوضی..خفه شو هرزه..
با خشمی که از چشم هاش فوران میکرد به سمتم خیز برداشت و با کفش پاشنه بلندی که پاش بود و کوبید توی دهنم از درد به خودم میپیچیدمو فریادمو توی گلوم خفه میکردم که با شنیدن جمله اش درد تودهنی که خورده بودم از یادم رفت..
_هرچی گفتی وشنیدم تموم شد دیگه حالا نوبت من پس حرف دهنتو بفهم اگه میخوای بچه برادرتو سالم ببینی..
به گوشام شک کردم داشتم از اسم مادر متنفر میشدم که روی این زن گذاشته بودن این زن جسمش روحش احساسش همه نجس بود به نجاست میکشید ا سم مادرو اگه روی همچین موجود پستی گذاشته میشد..

رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۵]
*آروا:
نمیدونم چند ساعت یاحتی چند روز گذشته که بدون هیچ خبری توی اتاق سردی که بیشتر شبیه به سردخونه بود زندونی شده بودم ..
چشامو بسته بودم و مکالمات اخرین ملاقاتم با شهباز برام تداعی میشد حرف های که راجب سرنوشت خانوادم زده بود ومن با سماجت به مغزم فرمان میدادم که باورنکن دلم نمیخواست باور کنم پدر ومادرم توسط این جانی قاتل به قتل رسیدن نمیتونستم باور کنم سر اروان چه بلای اورده نگاهمو از عکس ماشینی که له شده بود وادعا میکرد ماشین پدر مادر من بوده که توی این تصادف عمدی به قتل رسیدن گرفتمو برای بار صدم از خدای خودم میپرسیدم که به چه جرمی تمام زندگی منو به باد داده بود؟؟
اگه پای حق بود یکبار قصاص پاک میکرد خون ریخته شده رو اما شهباز تمام زندگی یه خانواده چهارنفر رو گرفته بود وهمچنان مدعی حق وحقوق بود..
اگه اروان بخاطر دفاع از ناموسش شاهین وکشته بود من توی خونه اون تمام وکمال تاوان پس دادم اگه شاهین یبار مرده بود من هروز صدبار زیر دست شهباز جون داده بودم ...
باصدای بازشدن دراتاق که بیشتر شبیه جیغ بود چشامو باز کردم اما نوری که توی چشمم خورد محبورم کرد دستمو سپر چشمام کنم تمام سعیمو کردم صاحب کفشی که الان روی صورتم قرار گرفته بود وببینم که با دیدن صورت غرق در ارایش بیتا و لباسی که فقط نیم سانت از بدنشو پوشونده بود تعجب زده توی صورتش دنبال اثری میگشتم تا تایید کنه اون توی این بازی هیچ کارس اما پدزخند مسخره روی لب هاش معر تایید وبه تمام افکار وحشتناک ذهن من زد کفششو روی صورتم فشار داد ولب های غرق شده در رژلبشو از هم بازکرد..
_چطوری جنده کوچولو؟؟
فکم بین کفشش و زمین داشت له میشد ونمیتونستم حرفی بزنم خم شد روی زمین و پاشو از روی صورتم برداشت اما با بی رحمی تمام موهامو کشید که سرم به سمت بالا کشیده شد زنجیری به قلاده توی گردنم وصل کرد تا تمام کابوس های من زنده بشه از توی ساکی که دستش بود ماسک چرمی شبیه به صورت سگ در اورد و روی صورتم بست با نفرت به چشم هاش که به من دوخته بود نگاه کردم تمام جرات نداشته امو جمع کردم و به سختی لب هامو از زیر ماسک تکون دادم..
_اگه کسی جنده هم باشه اون توی توی این بازی مسخره جنگ من با شهباز بود اما از همه خوردم از توی که عشقمو گرفتی و حالا با تحقیر به من نگاه میکنی اگه توی تمام مدت زندگیم سکوت کردم دربرابر تویکی که میتونم لب باز کنم کسی که جنده است و قابل تحقیر توی..
تو تمام مدت که من حرف میزد با تعجب بهم خیره شده بود انگار توقع نداشت همچین حرفای وازدهن اروای بشنوه که همیشه سکوت کرده بود دربرابر این زندگی..
اما تمام این زندگی بی رحم هرچی که بود وهرکاری که کرد با تمام سختی هاش وبالا پاینی هاش حداقل بهم یاد داده بود هرچی سکوت کنی دنیا پرو تر میشه ..
با سیلی که از بیتا خوردم و روی زمین پرت شدم دست از افکارم برداشتم اما دلم نمیخواست این اروای تازه رو شده رو بشکنم پوزخند روی لبمو خفظ کردم وبانهایت نفرتی که تو وجودم بود به بیتا خیره شدم خواست حرفی بزنه که با صدای فریادی که توی سالن پیچید ترجیح داد حرفی نزن وباکشیدن زنجیره قلاده ام منو باخودش همراه کرد...

رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۵]

romangram.com | @romangram_com