#عشق_اجباری_پارت_88
_من شهباز خسرویم جناب سروان همونی که همه چیزمو ازم گرفتی زنم بچه ام عشقم همه زندگیمو نابود کردی از پشت موهامو توی دستش گرفته بود وباتمام قدرت میکشید..تمام ذهن وفکرم درگیر شده بود زیر لب باخودم تکرار کردم..
_خسروی..خسروی..
_خوبه داره یادت میاد ..
حالا که داشتم خاطرات خاک خورده امو زیر و رو میکردم بهتر یادم میومد سمیرا خسروی ..
تمام فکرم مشغول حرف های بود که شهباز ازش حرف میزد و توتمام این سوال ها کابوس هرشب وروز من شده بود شاید یک هفته ای میشد که این با اومدن اروا توی زندگیم عذاب وجدان این راز نهفته رو فرانوش کرده بودم اما امروز اینجا بادیدن چشمای ابی مردی که از سرما یخ بود تمام کابوس هام زنده شد ..
شهباز دست وپاهامو از درخت باز کرده بود وباصدای سوتی که زد دوتا مرد تمام سیاه پوش هیکلی به سمتم اومدن قبل از اینکه بهم برسن خودمو روی زمین انداختم و سرمو میون دستام گرفتم نگاهی به پوزخند غمگین روی لب های شهباز انداختم وخودمو روی پاش انداختم بعداز این همه سال دیگه وقت اعتراف بود وقت شکستن غروری بود که بخاطرش زندگی دوتا ادمو به باد داده بود..
_شهباز توروبه هرچی میپرستی من اشتباه کردم من ناخواسته خطا کردم هرکاری میخوای بکنی با خودم بکن توروخدا با اروا کاری نداشته با..
هنوز حرفم کامل نشده بود وقطره های اشکم راه خودشونو پیدا نکرده بودن که با پاش صورتم و به عقب هل داد وپاش وروی گردنم فشار داد..
_حالا حالا هاباهم کارداریم سروان توخیلی به من بدهکاری مگه نه؟؟
چند لحظه به چشمام خیره شد خواست لب هاشو ازهم باز کنه اما با قطره اشکی که از گوشه چشمش سر خورد ازم دور شد وبااشاره دستش مردهای سیاه پوش به سمتم اومدن ..
رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۵]
*اروا:
همراه با دایان که چشم هاشو بسته بودن عقب ماشینی نشسته بودیم و به سمت جای نامعلوم حمل میشدیم بدون اینکه هیچ تصوری از اینده ای که در انتضارمونه داشته باشم بی وقفه اشک میریحتم ..شاید اگه الان ارشا کنارم بود حال بهتری داشتم اما هیچ خبری هم از ارشا نشده بود..
خسته تر از اونی بودم که بخوام به چیزی فکر کنم سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم وسعی کردم بدون توجه به نکالمه میترا و راننده خودرو که به زبان عربی صحبت میکردند چشمامو ببندم..
با احساس افتادن چیزی روی شونم چشامو باز کردم با دیدن سر دایان که بی حال روی شونه ام افتاده بود ترس تمام وجودمو گرفت دستام بسته بود ونمیتونستم کاری کنم جتدبار اروم شونه امو بالا پایین کردم اما هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد نگران بهش نگاه کردم بادیدن بالا وپایین رفتن شکمش که خبر از نفس کشیدنش نیراد خیالم راحت شد اما بازهم نگران بودم درحال حاظر دایان تنها حامیم بود اما تنها دلیل نگرانیم این نبود نمیتونستم منکر بشم یه روزی همه دنیام بوده فکر میکردم فراموشس کردم اما حالا که حتی فکر به نبودش تا مرز سکته پیش میبردم تمام معادلات قلبم بهم ریخته بود..
تقریبا نزدیکای صبح بود واینو از اسمونی که داشت رنگ عوض میکرد میشد تشخیص داد هنوز توی راه بودیم راهی که تا چشم کار میکرد بیابون بود وبیابون نمیدونم چقدر گذشته بود که کم کم خورشید طلوع کرد و همزمان با روشن شدن نسبی هوا ماشین جلوی در بزرگی که شبیه به کارخونه متروکه ای بود نگه داشت باترس به اطرافم نگاه میکردم دایان همچنان بیهوش بود و این به ترسم دامن میزد با دقت اطرافمو نگاه میکردم تا شاید سر دربیارم از بلای که قراره سرمون بیاد اما با اومدن دست میترا جلوی صورتم صدرت تحزیه وتحلیل ازم گرفته شد وبعد از چند ثانیه توی تاریکی مطلق غرق شدم ...
رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۵]
*ارشا:
نمیدونم چند ساعت بود که با چشم های بسته توی صندوق عقب ماشین زندانی شده بودم اما این تاریکی مطلق و حس خفگی بهم فرصتی داده بود برای فکر به وجدانی که سال ها توی وجودم مدفونش کرده بودم ..
با صدای باز شدن در صندوق عقب از فکر بیرون اومدم دستی دور کمرم حلقه شد د با خشونت بهم کمک کرد که از صندوق بیرون بیام صداهای نامفهومی از اطراف به گوشم میرسید اما چشم های بستم و ریه های که باخشونت و ولع حجم زیادی از هوا رو میبلعیدند قدرت تنرکز وازم گرفته بود دبهم اجازه نمیداد سعی کنم برای شنیدن صدای اروا..
با ضربه ای که به کمرم خورد و منو به جلو هدایت میکرد به خودم اومدم سعی میکردم خودم تند تر راه برم اما مرد پشت سرم بدون هیچ دلیلی وبا نهایت بی رحمی با چیزی که دردی شبیه به شلاق داشت به کنرم ضربه میزد و تقریبا به جلو پرتابم میکرد ..
*دایان:
romangram.com | @romangram_com