#عشق_اجباری_پارت_87

هیچ وقت توی زندگیم انقدر سردرگم نشده بودم تمام اتفاقات این چند روز مث فیلم از جلوی چشمام رد میشد ومن هیچ کاری جز پشیمونی نمیتونستم بکنم هر لحظه که نگاه نگران اروا از این سفر برام یادآوری میشد عذاب من بیشتر وبیشتر میشد..صداش توی سرم اکو میشد که با ترس از جمله ای نصف ونیمه ای مکالمه تلفنی بیتا حرف میزد سرمو به درختی که روبه روم بود تکیه دادم و سُر خوردم روی زمین نمیدونستم باید چکار کنم تاریکی شب که میون تمام شاخ وبرگ های درخت ها گم شده بود تمام قدرتمو ازم گرفته بود انقدری که حتی توان برگشتن راهی که اومده بودمو نداشتم سرمو میون دستام گرفتم وسعی کردم فقط تمرکز کنم اما فقط چند لحظه گذشته بود که صدای ناله وحشتناکی توی جنگل پیچید وحشت زده از جام بلند شدمو و توی ذهنم تجزیه و تحلیل میکردم که این صدا از کجا و کی بوده تمام حس های بدی که بهم گواهی میداد صدای اروا باشه رو باسماجت کنار میزدم که صدای تمام معادلات اشفته ذهنمو به باد داد..
_چطوری جناب سروان ؟؟

رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۴]
*اروا:
ده بیست دیقه ای میشد که از رفتن ارشا میگذشت هر لحظه که هواتاریک تر میشد صداهای وحشتناک تری به گوش میرسید با صدای زوزه مانندی که تو جنگل پیچیده شد توی خودم مچاله شدم و به تخته سنگی که روش بودم بیشتر چسبیدم با حسرت به بیتا نگاه کردم که خودشو توی بغل دایان انداخته بود..
هر لحظه صدای زوزه ای که شبیه به صدای گرگ بود نزدیک تر میشد دایان بیتا ودنیا روبیشتر دراغوش میکشید اما به منی که مثل یه جنین توی خودم میلرزیدم اهمیتی نمیداد با ناراحتی رومو ازش گرفتم وسعی کردم بانگاه به مسیر رفتن ارشا وانتظار برای برگشتش فکرمو از صداهای نامفهومی که به گوش میرسید پرت کنم..
نمیدونم چقدر گذشته بود که توی تاریکی مطلق جنگل گم شده بودیم نگران به مسیر رفتن ارشا نگاه میکردم ولحظه لحظه دلشوره ام عجیب تر میشد که با احساس صدای پای حوشحال از جام بلند شدمو گوشامو تیز کردم برای پیداکردن صاحب صدای پا که بی شک ارشا بود که با ضریه وحشتناکی که با پشت پام خورد ناله ای کردم و نقش زمین شدم ...
قدرت ضربه انقدر زیاد بود که تا چند لحظه احساس کردم نفسم رفته و فقط جیغ میکشیدم حالا صدای نگران وحشت زده دایان بود که منو صدا میزد وتوی تاریکی حتی نمیتونست دلیل این جیغ هارو پیدا کنه دنیا گریه میکرد ومن مبهوت بودم تاریکی جنگل بهم اجازه نمیداد حتی بفهمم از کی وکجا خوردم سرمو بالا اوردم تا دایان وبه خودم متوجه کنم که برق چشمای تمام وجودمو به رعشه انداخت..
خودش بود کسی که کابوس تمام شب وروز هام شده بود کسی که اگه ذره ای رحم توی وجود شخباز بود این زن ازش بوی نبرده بود کسی که حتی گذاشتن اسم زن روش حرام بود ..
جلوی چشمای وحشت زده من خم شد و کف چکمه پاشنه بلندشو روی دستم فشار داد صدامو توی گلوم خفه کردم و با سماجت قطره اشکی که سعی داشت از گوشه چشمم بچکه رو کنار زدم ...
ناخونای بلند دستشو روی صورتم حرکت داد وسرشو کنار گوشم اورد..
_چطوری هاپو کوچولوی من؟؟
خنده وحشتناکی سر داد که دایان صدا کردناش قطع شد وبه حتم تازه متوجه اتفاق های افتاده شده بود ..
میترا زنجیری ودور گردن من بست و روی زمین کشیدم صدای زد وخورد بلند شده بود اما نمیتونستم ببینم از کجا و برای چی صداها کم کم نامفهوم میشد ومن دنبال میترا کشیده میشدم سرمو برگردوندمو اینبار بخاطر نور چراغ قوه همراه های میترا تونستم اوضاع رو ببینم دایان هم مثل من با قفل ورنجیر اسیر شده بود دنیا درحالی که از جیغ وگریه بیحال شده بود بغل مرد سیاه پوشی بود..اما این وسط یه چی مشکل داشت اونم نبود بیتا بود...

رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۴]
*ارشا:
در ظاهر به شهبازی نگاه میکردم که نمیدونستم از کجا پیداش شده اما حقیقت این بود که تمام فکر وذکرم پیش صدای ناله ای بود که شنیده بودم والان تقریبا مطمعن شده بودم که صدای اروا بوده ..
شهباز نزدیک تر شدو دستاشو دو طرف درختی گذاشت که منو بهش بسته بود سرمو با نفرت برگردوندم که با دستش چونه امو گرفت محبورم کرد بهش نگاه کنم..
_هیچ وقت باهوش نبودی جناب سروان..فک میکردم همون روز های اول بشناسیم اما گیج تر از این حرفا بودی سروان عزیز..
خنده چندش اوری کرد وازم دور شد تمام فکرم درگیر یه عالم سوال شده بود شهباز از چی وکی حرف میزد ؟؟
_شرط میبندم هنوزم نشناختی منو مگه نه؟؟
گیج نگاهش میکردم خواستم دهنمو باز کنم که باز زودتر از من پیش قدم شد..

romangram.com | @romangram_com