#عشق_اجباری_پارت_86
_ببینم خانوم عاشق پیشه میدونی چه بلای سرمون اومده؟؟میدونید یکساعت دیگه که هواتاریک بشه هر موجودی میاد سراغمون..
میدونید اینجااا اخر خطههه..
حالا پاشو برو با شوهرت به عشق بازی های اخرتون برسیدد...
باز کنترلمو از دست داده بودم وبی هدف داد میکشیدم سرکسی که ذره ای تواین ماجرا نقش نداشت وتمام سعیشو کرده بود تا از پیش اومدن توی جنگل خود داری کنه داد میزدم وحقایق برای کسی روشن میکردم که هرلحظه بیشتر توخودش مچاله میشد و میلرزید با صدای گریه ای دنیا و فریاد ارشا به خودم اومدم و کلافه به سمت بیتا برگشتم...
بادیدن چهره بی حال بیتا از توی کوله پشتی ساندویچ سردی که اورده بودیم و برداشتم و کنارش روی تخته سنگی نشستم دنیا رو روی پام نشوندمو با عذاب وجدانی که از شنیدن صدای گریه های اروا بهم دست داده بود اروم دهن بیتا غذا میزاشتم..
رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۴]
*ارشا:
گیج بودم ،گیج از همه اتفاقانی که توهمین چندساعت برامون افتاده بود اونم انقدر یهوی که حتی خودم نمیدونستم این وقت شب توی این جنگل چکارمیکنیم ..
فقط یکی دوساعت از اومدن دایان اینا میگذشت که طبق پیشنهاد خیلی یهوی من قرار شد شام حاظریمون وبرداریم وبریم جنگل اصلا نفهمیدم چیشد که بی اهمیت به غروب خورشید پیش رفتن توی جنگل پیشنهاد دادم شایدم برای شوخی این پیشنهاد رو داده بودم اما با پافشاری بیتا و موافقت دایان شوخی شوخی جدی شد و ما جای وسط جنگلی که نمیدونستیم تایکساعت دیگه چه اتفاقاتی قراره توش بیوفته گیر کرده بودیم..
کلافه قدم میزدم وبادیدن اشک های گاه وبیگاه اروا و بیتا که از درد به خودش میپیچید وگریه های بی وقفه دنیا و کلافگی دایان عذاب وجدانم هر لحظه بیشتر میشد..
_نمیخواید کاری کنید..
صدای بغض الود اروا بود که اتیش میزد به دلم به سمتش رفتم و بی توجه به نگاه های غضب الود دایان توی اغوش گرفتمش وروی سرشو بوسیدم..
_تو نگران هیچی نباش خانومم..
_اخه..
_اره شما اصلا نگران نباش اصولا هرکس گند زده خودش باید جمعش کنه نه؟؟
با خشم به دایان که بانهایت حرص خطاب به من حرف میزد نگاه کردم ..
از جام بلند شدم و روبه اروا چشمکی زدم تا کمی از نگرانیش کم بشه..
_دایان مواظب اوضاع باش برم ببینم به جای نمیرسم..
دایان در سکوت سرشو به معنای تایید تکون داد و من صرف نظر از تمام نیش و کنایه هاش وقتی از کنارش داشتم رد میشدم برادرانه شونه اشو بوسیدم..
رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۴]
*ارشا:
لحظه لحظه جنگل تاریکی جنگل برام وحشتناک تر میشد و صدا سازی های ذهنم بیشتر نمیدونستم چقدر از بچه ها دور شدم اما میتونستم حدس بزنم حالا حالا ها قرار نیس سر این جنگل بی انتها رو پیدا کنیم..
romangram.com | @romangram_com