#عشق_اجباری_پارت_85

_دایان کافی دیگه هی هیچی نمیگم..
_نه بیا بگو ..بیتا بلند شو بریم اینا به معاشقشون برسن..
متعجب نگاهی به دایان کردم که انقد زود از کوره در رفته بود وباچهره قرمز شده اش بیتارومیکشید ..
_دایان نرو باهم باشیم بهترر..
ارشا تقریبا دادمیزد تا دایان بشنوه ..
دایان دستشو توی هوا به معنی بروبابا تکون داد دستام یخ کرده بود وحالم بد بود با صدای که خودمم به زور شنیدم صداش کردم..
_ارش..اا..
_جانم؟؟چیشده خانوممم؟؟
_می..تر..سم..
ارشا خواست لب هاشو از هم باز کنه که باصدای حیغ وحشتناکی که توی فضا پیچید جفتمون تقریبا از جا پریدیم و گوش تیز کردیم برای شنیدن منشع صدا...

رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۴]
* دایان:
با صدای جیغ وحشتناک بیتا سرمو برگردوندم..
روی زمین افتاده بود و پاش و گرفته بود با وحشت برگشتم سمتش و دنیارو از بغلش گرفتم..
_چیشده؟؟؟
صدای پای اروا و ارشا هم خبر از اومدنشون میداد که نگران بالای سر بیتا وایساده بودن..
بیتا سعی میکرد گریه اشو کنترل کن و لب هاشو از هم باز کنه اما انگار درد بدی داشت که حتی توان حرف زدن هم ازش گرفته شده بود ودستشو از روی پاش برداشتم و درکمال تعجب به جای وحشتناک نیشی که هر لحظه قرمز ترمیشد نگاه کردم نگاهمو اطراف چرخوندم که بادیدن ماری که روی زمین میخزید بدون تلف کردن وقت روی ساق پای بیتا خم شدمو جای زخمشو با قدرت میکیدم ..
چندبار اینکارو تکرار کردم و هربار جیغ های بیتا بلند ترمیشد اروا سر ببتارو توی اغوش گرفته بود و سعی میکرد ارومش کنه اما میدونستم چه درد وحشتناکی وداره تحمل میکنه و اینجوری اروم نمیشه ..
برای بار چهارم خون ابه های دهنمو با چندش روی زمین تف کردم و با برسی زخم که حالا از التهابش کم شده بود بلند شدم و به سمت بطری اب رفتم دهنمو شستم و دنیارو که توی بغل ارشا بی تابی میکرد با خشم ازش گرفتم..
_بده من بچه رووو..
_دایان انقدر داد نزن..
_خفهه شوو ارشاا خفه شوو..توبه معاشقت برس واصلا به این فکر نکن که قراره چه بلای سرمون بیاد..
با خشم به اروا که معصومانه بیتارو توبغل گرفته بود غریدم..

romangram.com | @romangram_com