#عشق_اجباری_پارت_84
_ای بابااا دفعه اول که ماه عسل به خودمون ندیدیم حالا بایه توله میخوایم ماه عسل بریم تو گیر بده..
_ خیلی پروی تو..از نظر تو سفر مشهد که ماه عسل نیست نه؟؟
_نههه..اخه ادم تازه عروس و میبره مشه...
_هیسس بسه بیتا نمیخوام ابن دمه رفتن باتوهین به عقایدم اوقاتم تلخ بشه ...
چپ چپ بهم نگاه کرد و بعداز جمع کردن کفش هاش کریر دنیا رو دستش گرفت و بیرون رفت..
خوشحال ازاینکه بلاخره رضایت داده معطل نکردم و سریع در وقفل کردم ..
حدودا چهار ساعتی میگذشت که توراه بودیم وخداروشکر چون وسط سال بود ترافیک نبود و زود رسیدیم.. با دیدن ویلا بزرگ ارشا که چراغ هاش روشن بود جلو در دیلا توقف کردم اروا و ارشا دیشب رفته بودن تا یخرده ویلا رو مرتب کنن و از همین جلو در بوی غذا و خاک اب خورده ای که میومد تایید میکرد این موضوع رو ..
بخاطر حس خوبی که از خوبی عشق بازی خاک واب توی فضا پیچیده بود لبخندی روی لبام نشست ساک هارو در اوردم وفشار خفیفی به کمر بیتا وارد کردم تا وارد بشه زنگ قدیمی که دیگه اخرای عمرش بود وفشردم و همینطور که قدم های کسی که مسیر حیاط رو میپیمود تا درو باز کنه بودیم دستای دنیا رو که از بغل بیتا اویزون بود وبوسیدم که باخنده نگاهم کرد مشغول قربون صدقه رفتن بودم که در باز شد باخنده سرمو بالا اوردم که باچهره اروا روبه رو شدم ناخوداگاه ابروهام توهم گره خورد اما با صدای خوش امد گویش به خودم اومدم وسعی کردم سلامی همراه با لبخند تحویلش بدم که نمیدونم چقد موفق بودم از جلو در کنار رفت وهمرا بیتا وارد شدیم..
توی هال مستقر شده بودیم که بخاطر نبود ارشا کنجکاو شدم..
_آرشا نیست؟؟
_رفت چیزی بخره تا شما لباساتونو عدض کنید میاد..
سرمو تکون دادم و با بیتا که از لحظه ورودش مث برج زهرمار شده بود و در جواب تمام خوش امد گویی های اروا خودشو گرفته بود به سمت اتاقی که اروا با دست نشون داد رفتیم..
رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۳]
*آروا:
رومو با نفرت از بیتای که انگار داشت موجود چندش اوری ونگاه میکرد دزدیدم و بازوی ارشا رو محکم گرفتم و بیتا هم مطقابلا بازوی دایان رو چسبید خندم گرفته بود از این حس رقابت وحستدتی که بین ماها ایجاد شده بود توحال وهوای خودم غرق بودم که باصدای ارشا ناخوداگاه تو بغلش مچاله شدم ...
_فک کنم گم شدیم..
صورتمو بالا اوردم تا ببینم شوخی میکنه یانه اما بادیدن چهره کلافه اش ترس تووجودم رخنه کرد..
_همش تقصیر تو دیگه مگه بچه ای بااین برنامه ریزی های مسخرت..
_حالا من گفتم شما اقای عاقل چرا از من حمایت کردی شنا که علامه ای چرا نگفتی خریت این موقع که هوا داره تاریک میشه تااینجای جنگل پیش اومد ها؟؟
صدای مکالمه دایان وارشا بود که حالا توی جنگل پیچیده بود ارشا روی سنگی نشست ومنی که مثل یه جنین توی اغوشش غرق شده بودم وتوی بغل گرفت دایان کلافه توی موهاش دست میکشید و قدم میزد اما بیتا اروم تر از همه بود دنیا رو توی بغل گرفته بود وپشت درختی مشغول شیر دادن بهش بود..ارشا اروم موهای که توصورتم ریخته بود و زیر شالم داد و اروم توی گوشم زمزمه کرد..
_نترس خانوم کوچولو من چغندر تیستم که..
از حرفش لبخند کمرنگی روی لبم نقش بست که با حرف دایان خیلی دوم نیاورد..
_اره بخندیدن بدبختمون کردید بشینید بخندید..
romangram.com | @romangram_com