#عشق_اجباری_پارت_83
_نمیخ..واد..خو..ش..بگذره..
_نه نیار داداش من هم حال خودت خوب میشه هم حال روحی بیتا هم یه هوای به کله این بچه میخوره..
منتظر مخالفت دوباره دایان بودم که باصداش بادم خالی شد..
_باش..ه ..برنامه..ریزی ..باتو..خبربده..
ارشا خوشحال دستاشوبهم کوبید وباصدای بلند منو که خودمو مشغول کار نشون میدادم مخاطب قرارداد ...
_خانوم جان بی زحمت سوپ وبیار بله رو گرفتم..
باخنده سرمو تکون دادم ونگاهمو از دایان که باخنده مشت ارومی به کتف ارشا زد و زیرلب چیزی گفت که نشنیدم دزدیدم ومشغول چیدن میز برای دایان وارشا شدم..
کاسه سوپی هم برای بیتا ریختم وبه سمت اتاقش رفتم جلو در خواستم در بزنم که بخاطر پر بودن دستام نتونستم و درو بازکردم..
بیتا که انگار مرتکب جرمی شده بود سریع مکالمش با تلفن وقطع کرد و گوشی که دستش بود روی تخت انداخت هل شده بود اما خودشو جمع وجور کرد به منی که گیج ومهبوت وسط اتاق ایستاده بودم باخشم نگاه کرد..
_چی میخوای؟؟
_سوپ..اوردم..
_خیلی خوب چرامنو نگاه میکنی بزار برو بیرون..
سینی وروی میز گذاشتم و توی سکوت از اتاق بیرون رفتم توی هال بودم که صدای تشکر دایان وشنیدم
_ممنون زن داداش تو زحمت افتادی..
_کاری نکردم..
به سمت اتاق دنیا رفتم و بادیدن چشمای بازش توی بغل گرفتمش درضاهر مشغول بازی با دنیابودم اما فکرم پیش اخرین جمله مکالمه بیتا بود..
_خیلی خوب جورش میکنم انقد تحت فشار نزاریدم میکشونمشون اونجاا..
رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۳]
*دایان:
میدونستم دلیل کلافگیم واین از خودبی خود شدنم وجود اروا وارشا بااین حال نمیدونستم هدفم عذاب خودم بود یا چی که راضی به این سفر شده بودم..
بیتارو بغل بیتای دادم که تواین دو روز عجیب مشکوک شده بود و انقدر از شنیدن خبراین نسافرت یهوی شاد شده بود که به کل فراموش کرده بود تمام کتک های که خورده بود..
به سختی دوتا چندون پراز لباس بیتا رو به همراه یه ساک دستی که لباس های من ودنیا باهم توش جاشده بود وبلند کردم و به سمت در رفتم بادیدن بیتا جلوی در که مشغول جمع کردن کفش های رنگ و وارنگش بود صدام در اومد..
_بسه بیتا مگه چند روز میخوایم بمونیم؟؟ در ضمن شمال میریم نه عروسی که انقدر کفش پاشنه بلند جمع میکنی..
romangram.com | @romangram_com