#عشق_اجباری_پارت_82
یک ساعتی میشد که با اروا سعی داشتیم سرسامونی به خونه اشفته شون بدیم به دایان آرام بخشی دادم و روی کاناپه خوابوندمش اروا هم روی زخم های بیتا یخ گذاشته بود تا کبود نشن دنیاهم بعداز خوردن شیرخشک و بازی با اروا اروم چشم هاشو بسته بود ..
کلافه دستی به صورتم کشیدم و به سمت اروا که مشغول درست کردن سوپ بود رفتم و از پشت توی اغوش گرفتمش ..
_نکن ارشا زشته...
_هیس هیچکس حواسش به ما نیست..خانومم؟؟
_جانم؟؟
_ما ماه عسل نرفتیماا..
_ارشا الان وقت این حرفا؟؟رفتیم خونه در موردش صحبت میکنیم..
_نه الان میخوام راجبش حرف بزنم..اروا تومشکلی نداری با دایان اینابریم؟؟میخوام حال روحیش عوض بشه..
احساس کردم کمی مکث کرده و چهرش درهم شد حدس میزدم چیزی بین دلش و دل دایان باشه اما نمیخواستم به این حسم پروبال بدم که با جواب مثبت اروا هم تمام حسم ازبین رفت..
_من مشکلی ندارم اگه قبول کنن..
باخنده بوسه ارومی پشت گردنش نشوندم وبه سمت دایان رفتم...
رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۳]
*آروا:
با دیدن حال امشب دایان از انتخابم راجب ارشا مطمعن شدم درسته دایان ادم بدی نیست ومطمعنا فشار زیاد روش اما به هیچ عنوان دلم نمیخواست خاطرات گذشته ام تکرار بشه و بودن با ارشا ازاین جهت تضنینم میکرد..
از پیشنهاد ارشا خیلی ناراحت نشدم ولی بیشتر میترسیدم ترس ازاینکه حال داغون امشب دایان بخاطر دیدن منو ارشا کنارهم باشه داشت دیونم میکرد اما ایچ راهی جز موافقت نداشتم برای همین در ظاهر موافقت کردم اما توی دلم دعا دعا میکردم که دایان قبول نکنه..
باصدای ارشا که دایان ومخاطب قرار داده بود گوشامو تیز کردم برای شنیدن مکالمه بینشون...
_خوبی داداشم..
_خو..بم ...مم..نون..اذیت..شدید..امشب..
صدای گرم دایان حالا بغض داشت وبیشترازهمیشه درد داشت واین حالمو بدمیکرد..
_این چه حرفی رفیق..دایان میگم شما ماه عسل نرفتیدا ...
نگاه چپ چپ دایان وروی ارشا دیدم که خندم گرفت..
_این.. وسط ...این.. چه.. بحثی؟؟
_منو اروا میخوایم باهم بریم بیاید باهم باشیم دیگه ...
romangram.com | @romangram_com