#عشق_اجباری_پارت_81

_منتظرمااا..
_منتظر چی؟؟
_منتظر همونی که بخاطرش داشتی پرش از مانع میکردی کوتوله..
خندیدم از ته دل مگه میشد با ارشا باشی و نخندی..
بینیش و بینیم مالید ومنو به خودم اورد اینبار نه از روی قدردانی نه از روی اجبار نه بخاطر اینکه شوهرم بود مشتاق از چشیدن دوباره ای طعم شیرین لب هاش لب هامو با عشق روی لب هاش گذاشتم واین پازل بی سر وته قلبم رو کامل کردم..

رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۳]
*دایان:
نگاهی به گردن بند توی گردنم انداختم که اسمم روش هک شده بود واروم لبخند زدم اینم هدیه ای امشب بیتا بود که بخاطر رفتار عاشقونه ارشا و اروا منم خیلی رمانتیک تثمیم گرفتم هدیه ای زنمو تا همیشه گردنم بندازم لبخند عصبی زدم و سرمو میون دستام پنهون کردم سرمو تکون دادم تا افکارم تا چهره ناموس رفیقم که از قضا عشق من بوده از ذهنم بیرون نره اما نمیرفت...
_لعنتی...لعنتیییی
دادمیزدم بی ادف خودمو به در و دیوار میکوبیدم اما بیتا شریک زندگیم بازهم مث تمام این مدت تواتاقش بود وهیچ اهمیتی به من و رفتارام نمیداد انگار فقط دلش میخواست این جشن مسخره رو بگیره تا کار دیروزش فراموش بشه تا فکر منو مشغول کنه که از خودش حواسم پرت بشه میخواست منو دیونه کنه میخواست بی غیرتم کنه میخواست بشکنم میخواست نامردم کنه...
هیچکدوم از حرکاتم دست خودم نبود بی هدف فریاد میزدم صدای جیغ دنیا تو خونه پیچیده بود اما بیتا همچنان بی هیچ عکس العملی از توی اتاق نظاره گر بدبختی من بود..
از روی عصبانیت عقلم از کار افتاده بود و انگار فقط غریزه حیوانیم بود که به کار افتاده بود کمربندمو بیرون کشیدم وبدون توجه به جیغ های دنیا به سمت بیتا که جلو در اتاقش نظارگر من بود هجوم بردم جیغ کشید و پرید داخل اتاق اما پاش به لبه تخت گیر کرد و افتاد روی تخت..
ذهنم خالی تر از هروقتی بود و تنها عضو بدنم که کار میکرد دستم بود دستمو بالا میبردم وبدون اینکه فکر کنم باکجای کمربند میزنم و به کجا میزنم با تمام قدرت کمربند وروی تن بیتا به حرکت در میاوردم صدای جیغ های خفه اش که توی باگاز گرفتن بالشت خفه میکرد با جیغ های دنیا مخلوط شده بود وصداهای وحشتناکی توی خونه پخش شده بود ...
تعادل نداشتم وهرلحظه داشتم پخش زمین میشدم اما دلم میخواست تا جون دارم بزنم این عامل بدبختیمو نمیدونم چیشد نمیدونم صاعقه بهم زد یا قلبم ایستاد فقط صدای آشنا که جیغ میکشید تیر اخر و به قلبم زد و دیگه نفهمیدم چیشد..

رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۳]
*آرشا:
بخاطر سر وصدا های وحشتناکی که از خونه دایان به گوش میرسید با کلیدی که قبلا مال آروا بود در وباز کردیم و وارد شدیم با صدای عربده های دایان به سمت اتاق کشیده شدم ..
باورم نمیشد این ادم داغون وحشی که همیشه مدافع حقوق زن بود حالا اینطوری به جون زنش افتاده واون به باد کتک گرفته با صدای جیغ اروا که ناشی از دیدن بیتا بود به خودم اومدم و به طرف دایان که حالا بی حال روی زمین افتاده بود دویدم..
_داداش من دایان جان اخه الهی فدات بشم چرا باخودت اینطوری میکنی ..
دایان وتوبقل گرفته بودم نگاهی به اروا کردم که سعی داشت به بیتا کمک کنه اما بیتا پسش میزد با نفرت رومو از بیتا گرفتم و اروا رو مخاطب قرار دادم..
_اروا یه لیوان اب بیار دایان بیهوش شده..
انگار با صدای من تازه به خودش اومده بود واشکاش که ناشی از یاداوری گذشته بود وپاک کرد وبه سمت اشپزخونه رفت..

romangram.com | @romangram_com