#عشق_اجباری_پارت_76

نمیدونم چقد گذشته بود اما بی هدف توخیابون ها میچرخیدم دنیا گشنه اش شده بود وصدای گریه اش هرلحظه بلند تر میشد ومن باهربار جیغ زدنش عاجز تر میشدم..
انقدر کلافه شده بودم که ناخوداگاه با گریه های دنیا منم اشک میریختم دیگه حتی توان رانندگی هم نداشتم گوشه ای پاک کردم و سرمو روی فرمون گذاشتم ..
صدای جیغ زدن های دنیا به اوج رسیده بود هرلحظه فکر میکردم الان که نفسش بره با دلسوزی نگاهش کردم و از روی صندلی مخصوصش برداشتم و توی بغلم گرفتم اشکاشو با نوک انگشتم پاک کردمو لبای کوچولوشو بوسیدم..
دیگه تحمل گریه هاشو نداشتم بیخیال همه دنیا و بیخیال بیتا ..
دنیارو توی بقلم فشردم و پیاده شدم به سمت سوپر مارکت رفتم وزیر لب قربون صدقه دنیا میرفتم..
_جونم عشق من..
جونم دلخوشی من..
از روی اجبار یه پاکت شیر از سوپرگرفتم و اروم شیر و تو شیشه شیرش ریختم کمی هم اب با شیر مخلوط کردم تا معده بچه رو اذیت نکنه اروم شیر و بهش میدادم بدون هیچ دغدغه ای با عشق به شیر خوردن وملچ وملوچش خیره شده بودم

رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۰]
*دایان:
نگاهی به گردن بند توی گردنم انداختم که اسمم روش هک شده بود واروم لبخند زدم اینم هدیه ای امشب بیتا بود که بخاطر رفتار عاشقونه ارشا و اروا منم خیلی رمانتیک تثمیم گرفتم هدیه ای زنمو تا همیشه گردنم بندازم لبخند عصبی زدم و سرمو میون دستام پنهون کردم سرمو تکون دادم تا افکارم تا چهره ناموس رفیقم که از قضا عشق من بوده از ذهنم بیرون نره اما نمیرفت...
_لعنتی...لعنتیییی
دادمیزدم بی ادف خودمو به در و دیوار میکوبیدم اما بیتا شریک زندگیم بازهم مث تمام این مدت تواتاقش بود وهیچ اهمیتی به من و رفتارام نمیداد انگار فقط دلش میخواست این جشن مسخره رو بگیره تا کار دیروزش فراموش بشه تا فکر منو مشغول کنه که از خودش حواسم پرت بشه میخواست منو دیونه کنه میخواست بی غیرتم کنه میخواست بشکنم میخواست نامردم کنه...
هیچکدوم از حرکاتم دست خودم نبود بی هدف فریاد میزدم صدای جیغ دنیا تو خونه پیچیده بود اما بیتا همچنان بی هیچ عکس العملی از توی اتاق نظاره گر بدبختی من بود..
از روی عصبانیت عقلم از کار افتاده بود و انگار فقط غریزه حیوانیم بود که به کار افتاده بود کمربندمو بیرون کشیدم وبدون توجه به جیغ های دنیا به سمت بیتا که جلو در اتاقش نظارگر من بود هجوم بردم جیغ کشید و پرید داخل اتاق اما پاش به لبه تخت گیر کرد و افتاد روی تخت..
ذهنم خالی تر از هروقتی بود و تنها عضو بدنم که کار میکرد دستم بود دستمو بالا میبردم وبدون اینکه فکر کنم باکجای کمربند میزنم و به کجا میزنم با تمام قدرت کمربند وروی تن بیتا به حرکت در میاوردم صدای جیغ های خفه اش که توی باگاز گرفتن بالشت خفه میکرد با جیغ های دنیا مخلوط شده بود وصداهای وحشتناکی توی خونه پخش شده بود ...
تعادل نداشتم وهرلحظه داشتم پخش زمین میشدم اما دلم میخواست تا جون دارم بزنم این عامل بدبختیمو نمیدونم چیشد نمیدونم صاعقه بهم زد یا قلبم ایستاد فقط صدای آشنا که جیغ میکشید تیر اخر و به قلبم زد و دیگه نفهمیدم چیشد..

رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۰]
*آرشا:
بخاطر سر وصدا های وحشتناکی که از خونه دایان به گوش میرسید با کلیدی که قبلا مال آروا بود در وباز کردیم و وارد شدیم با صدای عربده های دایان به سمت اتاق کشیده شدم ..
باورم نمیشد این ادم داغون وحشی که همیشه مدافع حقوق زن بود حالا اینطوری به جون زنش افتاده واون به باد کتک گرفته با صدای جیغ اروا که ناشی از دیدن بیتا بود به خودم اومدم و به طرف دایان که حالا بی حال روی زمین افتاده بود دویدم..
_داداش من دایان جان اخه الهی فدات بشم چرا باخودت اینطوری میکنی ..

romangram.com | @romangram_com