#عشق_اجباری_پارت_77
دایان وتوبقل گرفته بودم نگاهی به اروا کردم که سعی داشت به بیتا کمک کنه اما بیتا پسش میزد با نفرت رومو از بیتا گرفتم و اروا رو مخاطب قرار دادم..
_اروا یه لیوان اب بیار دایان بیهوش شده..
انگار با صدای من تازه به خودش اومده بود واشکاش که ناشی از یاداوری گذشته بود وپاک کرد وبه سمت اشپزخونه رفت..
یک ساعتی میشد که با اروا سعی داشتیم سرسامونی به خونه اشفته شون بدیم به دایان آرام بخشی دادم و روی کاناپه خوابوندمش اروا هم روی زخم های بیتا یخ گذاشته بود تا کبود نشن دنیاهم بعداز خوردن شیرخشک و بازی با اروا اروم چشم هاشو بسته بود ..
کلافه دستی به صورتم کشیدم و به سمت اروا که مشغول درست کردن سوپ بود رفتم و از پشت توی اغوش گرفتمش ..
_نکن ارشا زشته...
_هیس هیچکس حواسش به ما نیست..خانومم؟؟
_جانم؟؟
_ما ماه عسل نرفتیماا..
_ارشا الان وقت این حرفا؟؟رفتیم خونه در موردش صحبت میکنیم..
_نه الان میخوام راجبش حرف بزنم..اروا تومشکلی نداری با دایان اینابریم؟؟میخوام حال روحیش عوض بشه..
احساس کردم کمی مکث کرده و چهرش درهم شد حدس میزدم چیزی بین دلش و دل دایان باشه اما نمیخواستم به این حسم پروبال بدم که با جواب مثبت اروا هم تمام حسم ازبین رفت..
_من مشکلی ندارم اگه قبول کنن..
باخنده بوسه ارومی پشت گردنش نشوندم وبه سمت دایان رفتم...
رمان خانه, [۲۲.۰۹.۱۶ ۲۰:۲۰]
*دایان:
ساعت نزدیکای هشت بود وهنوز خبری از بیتا نشده بود شیر خشک دنیا رو داده بودم و بعداز کلی سر وکله زدن باهاش خوابونده بودمش حالا که دنیا اروم شده بود انگارمنم ارامش گرفته بودم و دیگه حتی نگران بیتا هم نبودم فقط هر لحظه به انگ بی غیرتی فکر میکردم که رو پیشونیم خورده بود و بی شک باعث وبانیش اقاجون بود که باوجوداینکه نیدونست عامل جوان مرگ شدن دانیال بیتا بوده منم تو چنگال این زن انداخته بود..
با صدای شکمم که خبر از گرسنگیم میداد وتازه یادم افتاد از صبح هیچی نخوردم به خودم اومدم پتو رو روی دنیا مرتب کردم و بوسه نرمی روی دستای کوچولوش کاشتم و بلندشدم تا به سمت اشپزخونه برم ..
تخم مرغی از تو یخچال در اوردم و مشغول درست کردنش شدم زیر گاز وخاموش کردم وخواستم بشینم روی صندلی که صدای چرخش کلید توی در جرقه غیرت برافروخته امو روشن کرد تا به سمت بیتا هجوم ببرم اما عقلم زودتر نجاتم داد وترجیح دادم خودمو به بیخیالی بزنم بدون اینکه سرمو بچرخونم روی صندلی نشستم و مشغول لقمه گرفتن بودم که صدای شاد بیتا توی خونه پیچید..
_سلام عشقممم
نگاه وحشتناکی بهش انداختم که خودش فهمید باید خفه بشه..
_ساکت ..بچه خوابه خانوم مادرررر..
از قصد کلمه مادر وکشیدم که حرصش بگیره اما به روی مبارکش نیاورد و روی صندلی بقل من نشست و کیسه های که دستش بود و روی میز گذاشت دستشو دراز کرد تا لقمه دستمو بگیره که با نگاهم دستشو عقب کشید وخیره شد بهم از این همه وقاحت و پروی این زن حالم داشت بهم میخورد با چشمام اشاره ای به ساعت کردم تا شاید متوجه بشه اما همچنان بالبخند خیره شده بود بهم لبخند مسخره روی لباش کفرمو در اورده بود رگ غیرتم بهم فرمان میداد که عقل ومنطق وبزار کنار وپاشو بزن داغونش کن اما بازم خودمو کنترل کردم وسعی کردم حداقل بخاطر دنیا هم که شده اروم رفتار کنم..
romangram.com | @romangram_com