#عشق_اجباری_پارت_75
بامهربونی پیشونیشو بوسیدم و زل زدم به چشم هاش که انگار مردد بود اما تردید چشم هاش خیلی دوام نداشت و لب هاش ازهم بازشد..
_تو منو دوست داری اروا؟؟
شُکه شدم از سوال یهویش نمیدونستم چی باید بگم اصلا خودم جواب این سوال ونیدونستم؟؟من ارشا رودوست داشتم؟؟ شاید بیشترداشتم سعی میکردم برای دوست داشتتش اما هنوز مطمعن نبودم ..
نگاه به چشم های منتظر ارشا دوختم و خواستم لب بازکنم که انگار خدا اینبار دیدمو به دادم رسید شاید هم به داد دل ارشا رسید..
صدای اذونی که توی اتاق پیچید ذهن ارشا رو منحرف کرد و سرشو از روی پام برداشت با شیطنت نگاهی بهم انداخت که تازه متوجه برهنه بودنم شدم از خجالت سرمو پایین انداختم که ارشا با انگشتش سرمو بلند کرد و بوسه ای بین دوتا سینم نشوند..
_تو مال منی از چی خجالت میکشی قرمزی بانو؟؟
خندیدم بدون دغدغه اونم به لفظ بامزه ارشا..
_تامن میرم غسل کنم شماهم اماده شو اولین نمازمونو جماعت کنیم..
چشم زیرلبی گفتم و خیره به مسیر رفتن ارشا شدم اما فکرم جای فرتراز این خط رفته بود جای میون اعماق قلبم برای یافتن علاقه ای نسبت به شوهرم..
*دایان:
باصدای گریه ای دنیا چشامو بازکردم گیج به اطرافم نگاه کردم تقریبا تا ساعت سه و چهار صبح خوابم نبرده بود و فقط خیره به دیوار خونه شده بودم که ختم میشد به خونه ای که بی شک امشب تمام ارزو های من وبه باد میداد..
باصدای جیغ دوباره دنیا سریع ازروی کاناپه ای که شب هارو روش میگذروندمو بلند شدم و به سمت اتاق دنیا رفتم از روی تخت بلندش کردم وتوی بغلم گرفتم با احساس خیسی پاش اه از نهادم بلند شد توی بقلم گرفتمش وهمینطور که باهاش حرف میزدم به سمت اتاق بیتا رفتم..
_جونم عشق بابای..جونم دنیای بابا گریه نکن عزیزکم..
توی بغلم تکونش میدادم و سعی میکردم ارومش کنم اما به هیچ نحوی اروم نمیشد.. در اتاق وزدم وبیتارو صدا زدم بااینکه محرمم بود اما هنوز هم راضی نبودم به اینکه به خودم اجازه خیلی از کارارو بدم..
حدودا پنج دیقه ای بود که پشت در اتاقش منتظر بودم اماهیچ خبری ازش نشده بود لای در وباز کردم وسرمو داخل بردم اما بادیدن تخت خالیش چشام چهارتا شد صدای گریه های دنیا هم به اوج رسیده بود گیج شده بودم اول ترجیح دادم دنیا رو حموم کنم ..
با هزار بدبختی سعی کردم دنیارو بشورم که چندبار نزدیک بود بچه رو به کشتن بدم..
با عصبانیت روی تختش خوابوندمش و به سمت تلفن رفتم شماره اشو گرفتم که باشنیدن صدای زنی که خبر از خاموش بودن گوشیش میداد کلافه تلفن وقطع کردم وموهامو توی صورتم ریختم زیر لب زنیکه هرزه ای نثار بیتا کردم و با خودم فکر میکردم از کی اتقدر خوابم سنگین شده بود که متوجه رفتن بیتا نشدم ؟؟اونم منی که با صدای تیک تاک ساعت بیدار میشدم و پس دیشب چجوری با وجود خوردن قهوه واون حال داغون انقدر سنگین به خواب رفته بودم...
*دایان:
برای بار صدم شماره بیتا رو میگرفتم وباز همون صدای مسخره تو گوشم پیچید..
با عصبانیت گوشی و پرت کردم روی مبل و به طرف اتاق رفتم دیگه کلافه شده بودم ساعت پنج بعداز ظهر بود و هنوز هیچ خبری از بیتا نبود نگرانش نبودم چون میدونستم هیچ بلای سر اون نمیاد اما دیگه بی تابی و گریه های از روی گشنگی دنیا کلافه ام کرده بود لباسامو پوشیدم ودنیارو بقل کردم ..
romangram.com | @romangram_com